تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
روى درخت چلچله‌ها را بهار كاشت * بهتر ز شاخه ، قاصد گل جا نمىشناخت بانگ خروس ، تاج شفق را به خون كشيد * عشق صريح دعوى حاشا نمىشناخت اين دست را عزيز شدن ، در حنا گذاشت * يوسف و گرنه عشق زليخا نمىشناخت صدها هزار مرتبه بر دامنش چكيد * اين اشك داغدار كه حالا نمىشناخت خورشيد در قلمرو شب ، ماه را شناخت * انكار را هنوز . . . بفرما نمىشناخت

طرحى از اين دست

از سر انگشتم غزل چون آبشاران ريخته است * قطره قطره بر سرم از ابر ، باران ريخته است در هواى عشق با ياد بهاران زنده‌ايم * گل به گل صد غنچه از بال هزاران ريخته است « دست هامان در حنا بر گردن جام شراب » * طرحى از اين دست را ابروى ياران ريخته است باد را در كوچهء گيسوش سامان مىدهيم * چشمش آتش در دل شب‌زنده‌داران ريخته است در دهان غنچه شبنم را به رقص آورده است * ساق پايش آبروى چشمه‌ساران ريخته است شاخهء شمشادمان در دست ، باغى مىشود * چهچه صدها « هَزار » از شاخساران ريخته است از تهى بودن هلال ماه خجلت مىكشد * نعل اسبان پاك در پاى سواران ريخته است از گلوى كوزه آب تشنه را سر مىكشيم * نقش پرواز سخن در باغ باران ريخته است