روى درخت چلچلهها را بهار كاشت * بهتر ز شاخه ، قاصد گل جا نمىشناخت
بانگ خروس ، تاج شفق را به خون كشيد * عشق صريح دعوى حاشا نمىشناخت
اين دست را عزيز شدن ، در حنا گذاشت * يوسف و گرنه عشق زليخا نمىشناخت
صدها هزار مرتبه بر دامنش چكيد * اين اشك داغدار كه حالا نمىشناخت
خورشيد در قلمرو شب ، ماه را شناخت * انكار را هنوز . . . بفرما نمىشناخت
طرحى از اين دست
از سر انگشتم غزل چون آبشاران ريخته است * قطره قطره بر سرم از ابر ، باران ريخته است
در هواى عشق با ياد بهاران زندهايم * گل به گل صد غنچه از بال هزاران ريخته است
« دست هامان در حنا بر گردن جام شراب » * طرحى از اين دست را ابروى ياران ريخته است
باد را در كوچهء گيسوش سامان مىدهيم * چشمش آتش در دل شبزندهداران ريخته است
در دهان غنچه شبنم را به رقص آورده است * ساق پايش آبروى چشمهساران ريخته است
شاخهء شمشادمان در دست ، باغى مىشود * چهچه صدها « هَزار » از شاخساران ريخته است
از تهى بودن هلال ماه خجلت مىكشد * نعل اسبان پاك در پاى سواران ريخته است
از گلوى كوزه آب تشنه را سر مىكشيم * نقش پرواز سخن در باغ باران ريخته است