زير انگشتم خدا تاراج شيطان مىشود * چشم و گوشم طيف خواهد داد هيهاى مرا
يا تو يا من پوستم را مىدرانى همچو تيغ * تنگ كردى استخوان دل در زمين جاى مرا
زخمه را در مويرگها مىتوان پرواز داد * مىتوان پشت عصب حلّ كرد اعضاى مرا
پاى خون را در رگم قيقاج چون آموختند * از زمين كندند همچون سايهها پاى مرا
بر لب مار از عصا بوى يد بيضا گرفت * آنكه نقش بيستون زد كوه سيناى مرا
چشم و سر معراج تيمور است تا از تن جدا * پاره كن در سينهء چنگيز يا ساى مرا
برسم آهو نماز عشق مجنون مىكند * باغى از آه سحر كن زلف ليلاى مرا
خواب مىبيند كه هم طفل است و هم گهوارهبان * بشنود گهواره هنگامى كه لالاى مرا
گردنم در دست شبلى گل ، بر منصوروار * مىكشد شمشاد طرح قدّ و بالاى مرا
برهنهتر از تيغ
خروسخوان سحر بوى مرد مىآيد * دوباره آنكه به شب پشت كرد مىآيد
تمام شهر به دريا نگاه دوختهاند * به گل نشسته دلى اهل درد مىآيد
بريدهاند سرش را چو شمع در كف دست * گرفته از سفر باد و گرد مىآيد
زبان تيز به كام و برهنهتر از تيغ * حريف حوصله ، مرد نبرد مىآيد
نمىشناسيش ، امّا غريبه با ما نيست * درون كوچهء دلها به گرد مىآيد !
خبر رسيده كه از باغ شاخه شمشاد * همينكه بشكند اين باد سرد مىآيد
علف ز كاسهء زانوى اشتران روييد * صداى هقهق گلهاى زرد مىآيد
اگر كنار تو بنشينم و بخوانم شعر * دلت براى دل من به درد مىآيد
كنار روسرى خود زنى عروسكوار * نشسته است كه يك روز مرد مىآيد
سوار زخمى و گل زخمى . . .
به زخم كهنه كسى تازه مرهمى نگذاشت * كه باد آمد و در باغ شبنمى نگذاشت
اگرچه گفت كه مىآيم ، آب و جارو كن * قدم به خانهء چشمان ما دمى نگذاشت