زندگى
نيستم راحت زمانى از عذاب زندگى * سايهء مرگم به سر ، به ز آفتاب زندگى
رشتهء عمرم بريد و گوهر مقصد نديد * بسكه پيچيدم به خود از پيچوتاب زندگى
كى ز بعد مرگ هم آسوده گردد خاطرم * من كه چون سيماب دارم اضطراب زندگى
استخوانم توتيا گرديد و خاكم شد به باد * بر سرم گرديد ازبس آسياب زندگى
از خطوط چهره بر خوان علّت ناشادىام * غير شرح درد و غم نبود كتاب زندگى
فقر جاويدان نصيب ما به جاى ثروت است * گوييا در خاك ايران خورده آب زندگى
آنچنان از عمر بيزارم كه « انور » خوشتر است * تلخى مرگم به كام از شهد ناب زندگى
گمگشتهء دل « 1 »
دل غمديدهام امشب به حال ديده مىگريد * كه داند ديده بر حال من غم ديده مىگريد ؟
درست است اينكه گريد ديده گر عضوى به درد آيد * و ليكن گاهگاهى دل به حال ديده مىگريد
ببين رسم وفا ، دل هرچه ديده ديده از ديده * كنون بر آنچه عمرى از غمش ناليده مىگريد
تو هم اى ديده بر گمگشتهء دل گريه كن ، كاين دل * به حال آنكه ماهش چون تو گمگرديده مىگريد
به اشك و آه من اى مدّعى اينسان چه مىخندى ؟ * كه عمرى هركه چون من لحظهاى خنديده مىگريد
هامش
( 1 ) - غزل فوق را به استقبال غزل رنجى سروده است بدين مطلع :ز چشم خويشتن آموختم رسم رفاقت را * كه هر عضوى به درد آيد ، به حالش ديده مىگريد