سوز و ساز
مطربا ! خيز و بزن يكدوسه دم ساز امشب * چون مرا نيست كسى غير تو دمساز امشب
ساقيا ! باده به ساغر كن و در گردش آر * تا كنى عيش من سوخته دل ، ساز امشب
ساز ، پى برده به حال من و سوز دل من * كه كند با من بيچاره چنين ساز امشب
ديدهام جانب ساقى است ، ولى گوش به ساز * بشنو از ساز تو الهام سببساز امشب
از غم درد فراق رخ دلدار عزيز * « انور » خسته گهى سوز و گهى ساز امشب
پاى شكسته
پياده مىدوم امشب بهسوى شاه سوارى * كه از رُخش بزدايم به آب ديده غبارى
رسيد جان به لب و يار رفته باز نيامد * كه پويمش به گذارى و بوسمش به كنارى
ولى دريغ ! كه پايم شكسته ، نتوانم * كه خويش را برسانم به پيش شاهسوارى
يكى است خسرو خوبان يكى است شاه نكويان * اگرچه بين نكويان شهر هست هزارى
خداى را تو به فرياد من برس كه نپرسد * كسى خبر ز من بىقرار زار و نزارى
اگر كه كفر نگويم ، اگر كه كفر نباشد * تو را پرستم و گويم كه نيست همچو تو يارى
لبالبم بده پيمانه ساقيا ! كه ندانى * چه مىكشم ز فراق حبيب بادهگسارى
قسم به دوست دهم شرح ماجراى محبّت * اگر فتد به سركشتگان عشق گذارى