يگانهاى تو يگانه ! قسم به شعر و ترانه * ندارد « انور » ديوانه ، چون تو خوب نگارى
گمكرده
اى عَسَس امشب ره ميخانه را گم كردهام * شيشهام بشكسته و پيمانه را گم كردهام
تا به روز آرم يك امشب را ره مسجد كجاست ؟ * آن قدر مستم كه راه خانه را گم كردهام
يا مرا ميخانه بر ! يا خانهء پير مغان * رحمتى كن رحمتى ! كاشانه را گم كردهام
از نشان و نام من ديگر چه جويا مىشوى ؟ * شاعر شهرم ، دل ديوانه را گم كردهام
گفتم امشب را سحر در كوچهء جانان كنم * بخت بدبين كوچهء جانانه را گم كردهام
آسمان گريد چو ماهش گم شود در زير ابر * چون نگريم ؟ مهوشى فرزانه را گم كردهام
شاهراه عشق را نازم كه تا را هم فتاد * كورهراه سبحهء صددانه را گم كردهام
« انور » ار پرسيد چونى بىرخ آن گلعذار ؟ * بلبلى بىآشيانم ، لانه را گم كردهام
زنگار غم
گلرخان را دل به غير از سنگ خارا هيچ نيست * مهرشان يكذرّه با عشّاق شيدا هيچ نيست
از فراقش نسبت دريا مكن با چشم من * پيش چشم خون فشانم موج دريا هيچ نيست
چشم بينا بهر آن باشد كه بيند روى دوست * ور نبيند فرق بين كور و بينا ، هيچ نيست
اعتنا بر درد عاشق كى بود معشوق را * شمع را از سوزش پروانه ، پروا هيچ نيست
از خيال آب كى فارغ نشيند تشنه كام * بهر وصل يار ، عاشق را شكيبا هيچ نيست
هركه از نيك و بد گيتى برنجد ، جاهل است * نزد عاقل شادى و اندوه دنيا هيچ نيست
« انورا » زنگار غم آيينهء دل را گرفت * قوت ما زين پس بهجز راح مصفّا هيچ نيست
شكسته پا
سبزه ، خطِ روى دلربايى بوده است * سنبل ، شكنِ زلف دوتايى بوده است