پياله گر نگرفتم ز ساقيان جهاد * به خُم سراى شهادت ، برادرى دارم
بگو به مدّعيان ، تا كه طعنهام مزنند ! * كه چون « امير » در انديشه ، دلبرى دارم
در اين تهاجم ممتد
وقتى دروغ ، رنگ صداقت به خود گرفت
حتّى سلام نيز ،
چون تيغههاى دشنهء نامرد ، حمله كرد
اينجا كجاست
ما و تو آيا برادريم ؟
من ماندهام و قافلهاى تا مرا به تو
بيرون كشد ز چاه و تهمت فرو شدم !
امّا ، تو مىروى كه به پيراهنى دروغ
شايد عزيز چشم پدر باشى اى عزيز ! !
آيا برادريم ؟
آيا برابريم ؟
آنك تو ، اى حقير :
با يك بغل دروغ كه رنگ سلام توست
تا خانهء خدا كه نديدى برو ! ولى
من با خداى خود كه شب و روز با هميم
بر باژگونهبخت تو تدبير مىكنيم .