ساقى بريز باده ! كه همچون « امير » مست * دست از پياله دار مگر مىكشيم ما ؟
شببيدارى
شعرهاى من اگر بىحاصل است * پارهاى از پارههاى اين دل است
بر شما مىبخشم اين ابيات را * گرچه دل دادن به مردم مشكل است
باغبانا ! بذر بيدارى بپاش ! * موقع برداشت اين حاصل است
حال ما درياسواران را رفيق ! * او چه مىداند كه اندر ساحل است ؟
چون خمارى بود تقدير « امير » * سعى او و سعى ساقى ، باطل است
چنگى به چنگ
دلدار مىكشد چو در آيينه ناز خويش * يا فاش مىكند ز دم شانه ، راز خويش
ما مىكشيم آه ، ولى او به دلبرى * با زخمه مىزند همهء عمر ، ساز خويش
ما صيد لاغريم و تو شهباز عرش سير * بازآ ! كه از زمين ، بستانى نياز خويش
كوتاه كردهايم ره دوست را به عشق * عاقل ! بمان تو در پىِ عمر دراز خويش !
اين سر كه بر تن است ، نه بالا نشسته است * غرق فرودمانده ز اوج فراز خويش
عالم ، اسير سلسلهء زلف دلبر است * هستى ، تو اى نگار ! گرفتار ناز خويش
چنگى بزن ! به چنگ قد و قامت « امير » * زان دستهاى دلكش و آهنگساز خويش
پنجه بر چنگ
امشب از خانه برون مىزند اين مست سراپا تقصير * دلآشفته به خون مىزند اين مست سراپا تقصير
توبه بشكسته و دلخسته ، به آهنگ بلند از سر شوق * طعنه بر شيخ زبون مىزند اين مست سراپا تقصير