حريف ما نشود مدّعى ، به بدنامى * مگر حكايت عشقش به هر زبان پيچد
« امير » گرچه ز قزوين نمىروى بيرون * سزاست قصّهء عشقت ، به اصفهان پيچد
كاش . . .
مهلتى نيست بر اين گفتوشنود اى ساقى ! * ما نهاديم هرآن عهد كه بود ، اى ساقى !
چه در آن بادهء مردافكن و روشن زدهاى ؟ * كه قرار دل و دينم بربود ، اى ساقى !
ز آن شرارى كه ز چشمان تو افتاد به جام * كاش ميخانه و مى سوخته بود ! اى ساقى !
آتشى در خُمم افكن ! كه از اين آتشدان * سقف ميخانه بريزد سر دود ، اى ساقى !
دلم آهنگ جنون داشت به صحراى خيال * كز پى دربهدرى پاى گشود ، اى ساقى !
سر ما لايق دار است و سرافرازى عشق * كه بهجز درگه احباب نسود ، اى ساقى !
قبيلهء كر
امشب ز خويش ، سوى تو پر مىكشيم ما * خود را به پاىبوس مىكشيم ما
بگشاى چشم پنجرهى نوبهار را ! * تا بنگرى به پاى تو سر مىكشيم ما
همچون صدف پُريم ز گوهر ، ولى دريغ ! * در ديده ، باز ، نقش گهر مىكشيم ما
بستيم چشم عمر ، كه ديگر دلا ! بس است * جورى كه از هجوم نظر مىكشيم ما
از سايههاى خنجر نامردمان مترس ! * زيرا به سينه ، نقش سپر مىكشيم ما
خاموش شو ! كه بهت سكوتم ز خويش برد * فرياد بر قبيلهى كر مىكشيم ما