بااينهمه ، « امير » ! خوشا ما * دور هوس ، حصار كشيديم
امّا دريغ ! هيچ نمانديم * ازبسكه انتظار كشيديم
تازيانهها
همچون لبم كه با لب پيمانه آشناست * چشمت ، به ناز و غمزهء مستانه آشناست
بشكن طلسم حيرت ! وز آن چشم ، مى بريز ! * تا آن خمار مست ، به پيمانه آشناست
آتش بزن به جان من ! اى شمع بزم سوز ! * كآتش ، هنوز با پرِ پروانه آشناست
آنجا كه دشمنى است طريق رفيق و يار * اى آشنا بمير ! كه بيگانه آشناست
گفتى : رها كنم قفس ، امّا دريغ و درد ! * مرغ دلم ، هنوز به اين خانه آشناست
طرح دگر بريز : به قتل « امير » خويش ! * آن تازيانهها كه به اين شانه آشناست
زنگ امير
شرار شعرم اگر در حريم جان پيچد * ز جان ، برآيد و چون دود ، بر زبان پيچد
چنان ، به باغ خيالم شكفته نيلوفر * كه از نسيم دگر ، دور آسمان پيچد
بيا حكايت شيرين ، دوباره زنده كنيم ! * كه دادِ تيشهء فرهاد ، در جهان پيچد
روا مدار نگارا ! در اين غريبآباد * كه تازيانهء نازت به ناتوان پيچد
خوشا به گوش فروماندگان چاه فراق ! * صداى زنگ اميدى ز كاروان پيچد
به باغبان نرسد دادِ ما ، مگر روزى * به يُمن باد صبا ، گِرد كهكشان پيچد