مرد حق را نيست باك از آتش نمروديان * بر خداجويان شود آتش گلستان بيشتر
اينكه در پيشانى شيخ است داغى از رياست * پينه دستان را بود تقوا و ايمان بيشتر
گر رسد روزى كه آيد هركسى پاى حساب * مىشود اهل ريا سردرگريبان بيشتر
وه چه زيبا گفت « اميدى » آن « فكورىّ » فكور * آنكه مىگيرد ز شعرش شعر تو جان بيشتر
« سينه صافان درد صدرنگى نهانى مىكشند » * خاصه گر صافى بود از اهل ايمان بيشتر »
دو چشم خونفشان
زبان دل شود هردم به شكرش در بيان از نو * به تكريمش جبين افتد به خاك آستان از نو
جهاندارى كه بنموده پديد از نيست عالم را * فنا سازد جهانى را برآرد كهكشان از نو
دِرو بنمايد از كِشتى دوباره بذر مىپاشد * به شاخ ديگرى بندد دگر مُرغ آشيان از نو
شرر مىافكند بر جان ، دوست فتنه دلبر * فتد هردم نگاه من بر آن آهووشان از نو
عجب زين چرخ بازيگر و زين بازى نمىباشد * كوير شورهزارى گر برآرد بوستان از نو
ببخشايد دم عيسا به جسم مردگان جانى * بُتى سىساله بنمايد كهن سالى جوان از نو
من از اين بازى تقدير حيران نيستم ساقى * شرابى ريز در جامم به رنگ ارغوان از تو
ز چين زلف او نتوان « اميدى » دل رها سازى * كمين بنموده در راهت دو چشم خونفشان از نو
چه خبر
تو را ز آه جگرسوز لالهها چه خبر ؟ * ز معَدِلَت به جهان پُر از جفا چه خبر ؟
ز نالههاى فقيران و گوش ثروتمند * پس از شهادت مولا و مقتدا چه خبر ؟
جهان ز مغز مهاجر به اوج والايى * در اين وطن ز عنايت به نخبهها چه خبر ؟
به يك كرشمه ز بوده دل از كفم ساقى * ز وعدههاى وكيلان شهر ما چه خبر
تبسمى به كنايه نمُوده رانتخوار * از آنكه پاى نُموده به كفش ما چه خبر ؟
چه سُود از اين همه ماده كتاب قانُون را * نرى كه پرسدش آوردى از كجا چه خبر ؟
به نزد دكتر غافل ز درد گفتم ، گفت * بگو به حبيب تو از پُول و از پلا چه خبر ؟