تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
سعدى و انجمن ادبى اميركبير و انجمن شعراى ايران را دارد و نسبت به استاد كيومرث مهدوى ( خديو ) به خاطر راهنمائىهايش در شعر ابراز قدردانى مىكند .

باغ رخسار

جلوهء عبد ز رُخسار تو پيداست هنوز * گلشن ياد تو سرسبز و مُصفاست هنوز ساكن غربتى و با تو دلم هم‌سفر است * عكس رُخسار تو در قاب دل ماست هنوز اى خوش آن روز كه قاصد خبر آورد مرا * كه بيا باغ رخش بين چه فريباست هنوز گفتى آن روز بُتا كيست مگر شاخ نبات * از چه حافظ بدلش اين همه سُود است هنوز گفتمت در بر تو شاخ نبات است حقير * صد « اميدى » به رهت واله و رسواست هنوز گلشن از روى تو و سنبل گيسوى تو خوش * بلبل از بهر تو در نغمه و غوغاست هنوز مانده باقى اثر لعل لبت بر لب جام * مستىافزا ز لب باده ميناست هنوز رفته‌اى از وطن اما نروى از دل ما * جامه‌دان را بگشا قلب من آنجاست هنوز به گمانى كه ز هجرت برم از ياد مگر * تا وصالت دلم اى دوست شكيباست هنوز

بيشتر

عاقلان را دل ملول از حرف نادان بيشتر * باغبان را رنجش از خار مغيلان بيشتر يوسف از مكر زليخا گشته در زندان اسير * سوزد از هجران يوسف پير كنعان بيشتر بلبلان توى قفس افتاده اما زاغ‌ها * پرزنان دائم بسوى باغ و بستان بيشتر جاهلانند از غم و رنج زمانه بىخبر * عاقلان را شانه خم از بار حرمان بيشتر زارعان را زحمت توليد غلات و طيور * اغنيا را سفره رنگين ، مرغ بريان بيشتر كاخيان از درد بىدرمان مسكين بىخبر * مستمندان را هراس از كوخ ويران بيشتر از شراب بىغمى مدهوش و مستند اغنياء * بينوا از ديده بارد سيل باران بيشتر آس‌وپاسان را هراسى نيست از دزدان دون * كاروان را ترس مال و وحشت جان بيشتر نيك مردان از يتيمان بىتفاوت نگذرند * باخبر از درد مردم يك پريشان بيشتر