ز شيخ شهر كه از عَدل و عاطفه مىگفت * بجز عبادت آلوده با ريا چه خبر ؟
ستم به كارگران است و كارفرما را * ز رُوز ضربت چُوب خُدا بما چه خبر ؟
فكنده فقر و فلاكت به رنج مردم را * طبيب درد كُجا ، مرهم و دوا چه خبر ؟
گرفته قُفل ضريحى به گريه يك مادر * تُرا قسم به حسين از اسير ما چه خبر ؟
فساد و فقر و تباهى گرفته عالم را * ز منجى بشر از اين همه بلا چه خبر ؟
غُبار مكر و ريا بس نشسته بر دلها * ز آه سينه ما و خدا خدا چه خبر ؟
زبان تند « اميدى » دهد به دستش كار * وُرا ز حيلهء اين آدم دُو پا چه خبر
چين زلف
مرا جانا دگر ديوانه كردى * اسير باده و پيمانه كردى
مگر از شمع آموزى ره جور * كه اين آشفته را پروانه كردى
دل زار مرا از پا فكندى * ز بس در چين زلفت شانه كردى
مه از زيباييت شرمنده گرديد * هويدا چون رخ جانانه كردى
بگو در دام اين دل چون فتادى * مگر در سر هواى دانه كردى
چه خوش امشب بود همچون شب پيش * كه مستم زان لب مستانه كردى
مرا شد طاق ابروى تو محراب * بتا ، تو ، كعبهام بتخانه كردى
همىگويد « اميدى » خلق بر من * ز عشق او به پا افسانه كردى
بلى گيسوى تو در دامم افكند * مرا از خويشتن بيگانه كردى
چراى ؟ ژندهپوش
زناى خويش سر دادم نوايى * كه اى پروردگار ما كجايى ؟
صداى ما به گوشت بىاثر شد * دلت از محنت ما بىخبر شد
از آن روزى كه ما را آفريدى * بشادى لحظهاى ما را نديدى
هزار استغفر الله حى دادار * تو اين راز مرا كفران مپندار