تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
ز شيخ شهر كه از عَدل و عاطفه مىگفت * بجز عبادت آلوده با ريا چه خبر ؟ ستم به كارگران است و كارفرما را * ز رُوز ضربت چُوب خُدا بما چه خبر ؟ فكنده فقر و فلاكت به رنج مردم را * طبيب درد كُجا ، مرهم و دوا چه خبر ؟ گرفته قُفل ضريحى به گريه يك مادر * تُرا قسم به حسين از اسير ما چه خبر ؟ فساد و فقر و تباهى گرفته عالم را * ز منجى بشر از اين همه بلا چه خبر ؟ غُبار مكر و ريا بس نشسته بر دلها * ز آه سينه ما و خدا خدا چه خبر ؟ زبان تند « اميدى » دهد به دستش كار * وُرا ز حيلهء اين آدم دُو پا چه خبر

چين زلف

مرا جانا دگر ديوانه كردى * اسير باده و پيمانه كردى مگر از شمع آموزى ره جور * كه اين آشفته را پروانه كردى دل زار مرا از پا فكندى * ز بس در چين زلفت شانه كردى مه از زيباييت شرمنده گرديد * هويدا چون رخ جانانه كردى بگو در دام اين دل چون فتادى * مگر در سر هواى دانه كردى چه خوش امشب بود همچون شب پيش * كه مستم زان لب مستانه كردى مرا شد طاق ابروى تو محراب * بتا ، تو ، كعبه‌ام بتخانه كردى همىگويد « اميدى » خلق بر من * ز عشق او به پا افسانه كردى بلى گيسوى تو در دامم افكند * مرا از خويشتن بيگانه كردى

چراى ؟ ژنده‌پوش

زناى خويش سر دادم نوايى * كه اى پروردگار ما كجايى ؟ صداى ما به گوشت بىاثر شد * دلت از محنت ما بىخبر شد از آن روزى كه ما را آفريدى * بشادى لحظه‌اى ما را نديدى هزار استغفر الله حى دادار * تو اين راز مرا كفران مپندار