كه ديشب در چراغم نفت كم بود * تنم از فرط غصه هيچ نغنود
كسى را از دل خونم خبر نيست * جهان را گويى از وجدان اثر نيست
ز ما اين خاك و ما را منزلى نيست * مرا زين خاكدان خشت و گلى نيست
بما از زندگى جز غم ندادى * ز درد و رنج و محنت كم ندادى
چرا ؟ بايد كه ما بيچاره باشيم * بهزانو برده سر همواره باشيم
چرا ؟ ما تا به اين حد تنگدستيم * مدام از بادهء غم مست مستيم
چرا ؟ جمعى دمادم در رفاهند * همه غرق سرور و عيش و جاهند
همه خونخوارهاند و جورپيشه * بجان ژندهپوشان همچو تيشه
بيا آهسته بيخ گوش من گو * چرا محنت ز من عزت بود زو
اگر پرسيدم از تو اين معما * مبادا خشمگين گردى تو از ما
فضولم من تو مىبخشى ، كريمى * خودت گفتى كه رحمان و رحيمى
لعل ميگون
بُتا از لعل ميگونت بيا مست و خرابم كُن * درون آتش عشقت بسوزانم كبابم كن
گهى با تاب گيسويت ز من تابوتوان بستان * گهى در پيچ مژگانت دُچار پيچوتابم كُن
مسيحاى لبت را گو حيات تازهاى بخشد * خزانم را بهارانى ، چو ايام شبابم كن
ز صدها وعدهء شيرين نديدم يك عمل هرگز * سوا با تيغ ابرويت صواب از ناصوابم كن
فتادم زين دورنگىها درون اضطراب و غم * بيا يكرنگ زيبايم ، رها از اضطرابم كُن
برقصان سروقامت را بكن بر پا قيامت را * ز خود بى خود به آهنگ دَف و چنگ و رُبانم كن
شُده روز « اميدى » همچو شام زُلف تو تاريك * رُخى بنما و محو آن جمال آفتابم كن
دُوبيتى
بباغى بلبلى پربسته ديدم * بشاخى زاغكى بنشسته ديدم
ز راه مستقيمى مىگذشتم * سگى آزاد و سنگى بسته ديدم