تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
كه ديشب در چراغم نفت كم بود * تنم از فرط غصه هيچ نغنود كسى را از دل خونم خبر نيست * جهان را گويى از وجدان اثر نيست ز ما اين خاك و ما را منزلى نيست * مرا زين خاكدان خشت و گلى نيست بما از زندگى جز غم ندادى * ز درد و رنج و محنت كم ندادى چرا ؟ بايد كه ما بيچاره باشيم * به‌زانو برده سر همواره باشيم چرا ؟ ما تا به اين حد تنگ‌دستيم * مدام از بادهء غم مست مستيم چرا ؟ جمعى دمادم در رفاهند * همه غرق سرور و عيش و جاهند همه خون‌خواره‌اند و جورپيشه * بجان ژنده‌پوشان همچو تيشه بيا آهسته بيخ گوش من گو * چرا محنت ز من عزت بود زو اگر پرسيدم از تو اين معما * مبادا خشمگين گردى تو از ما فضولم من تو مىبخشى ، كريمى * خودت گفتى كه رحمان و رحيمى

لعل ميگون

بُتا از لعل ميگونت بيا مست و خرابم كُن * درون آتش عشقت بسوزانم كبابم كن گهى با تاب گيسويت ز من تاب‌وتوان بستان * گهى در پيچ مژگانت دُچار پيچ‌وتابم كُن مسيحاى لبت را گو حيات تازه‌اى بخشد * خزانم را بهارانى ، چو ايام شبابم كن ز صدها وعدهء شيرين نديدم يك عمل هرگز * سوا با تيغ ابرويت صواب از ناصوابم كن فتادم زين دورنگىها درون اضطراب و غم * بيا يكرنگ زيبايم ، رها از اضطرابم كُن برقصان سروقامت را بكن بر پا قيامت را * ز خود بى خود به آهنگ دَف و چنگ و رُبانم كن شُده روز « اميدى » همچو شام زُلف تو تاريك * رُخى بنما و محو آن جمال آفتابم كن

دُوبيتى

بباغى بلبلى پربسته ديدم * بشاخى زاغكى بنشسته ديدم ز راه مستقيمى مىگذشتم * سگى آزاد و سنگى بسته ديدم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 454 | سيد محمد باقر برقعى