مرا از تربت ميخانهها سجاده مىشايد * كه تا سازم وضو از باده مُهر از خِشت خُم بارى
چو استاد ازل گيرد عيار نقد پيران را * بَرَد از شيخ صنعان دل بتى ترسا به معيارى
محيط چرخ را پرسيدم از پير مُغان گفتا * نشان نقطهاى از گردش بىمرز پرگارى
قلم را گُفتم از توصيف او سازد رقم بنوشت * دليرى ، بىمحابائى ، گُل اندامى ، دلآزارى
ز پير دير اسرار درون پرده پرسيدم * جوابم گفت نقشى از خطاپوشى ستّارى
تغابُن شد نصيبم سوى هر بازار رو كردم * عَبث سود اى بىسودى عجب آشفته بازارى
ز استاد ازل پرسيدم اين شعر « اميدى » را * بگُفتا شعر نابى سرخطّ ديوان اشعارى
الهام از حافظ
در خيال از لب تو دوش چو دل كام گرفت * دست برداشت ز بىتابى و آرام گرفت
مستى باده ز دست تو دوچندان گردد * مست شد هركه به كف از كف تو جام گرفت
از همان لحظه كه غم از عدم آمد به وجود * آمد از راه و سُراغ من بَد نام گرفت
دل سرگشته كه آهنگ پريشانى داشت * عاقبت در سر زُلف تو سرانجام گرفت
تا به مرآت دلت نور قناعت تابيد * طوطى طبع تو دل از شكر خام گرفت
شفق روى تو تابيده مگر در دل شب * كو مؤذّن دل شب جا ، به لب بام گرفت
هرچه شيدائى و شوريدگى و محنت بود * بهم آميخت در اين سينه و دل نام گرفت
روزگاريست كه لب بسته ، « اميدى » ز سُخن * تا كه از حافظ شيرين سُخن الهام گرفت