تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
خطبه‌خوان ديد در آن مجلس كُفر و الحاد * زينب افشاگر آن ، جانى غدّار كشيد خيمه‌ى سوخته‌ى زينب كُبرى را ديد * پسر خون خدا عابد بيمار كشيد شاخهء تاك جداگشته ز تاكستانى * طشت خون زهر جفا و تن تب‌دار كشيد پى خونخواهى سالار شهيدان در فكر * مُنتقم خون به جوش آمده مُختار كشيد در نظر داشت وفا دارى اصحاب رسول * جگر حمزه كفِ ، هِند جگرخوار كشيد مهر و مَه در نظرش بود چو يادش آمد * مُنجى نسل بشر سيّد ابرار كشيد چون « اميدى » رُخ خود در همه تصوير نديد * خامه بشكست و ز دل آه شرر بار كشيد

خلوت تنهائى

بر گران درد دل ما گريه هم درمان نُشد * مُشكل ما از زُلال اشگُ هم آسان نُشد نقد دل دادم نُشد ، از بعد دل جان باختم * اى دريغ از بخت آن هم در خور جانان نُشد شُكر با اين بخت و با اين عمر و با اين زندگى * غير درد و غم كسى عمرى بما مهمان نُشد خلوت تنهايىام اى واى زندان منست * همدم من هيچ‌كس يك شب در اين زندان نشد هيچ‌كس بر روى من جُز درد لبخندى نزد * ديده‌اى يك‌لحظه بر احوال من گريان نشد البلاء و للبلاء گويند امّا اى دريغ * اين طريق دوستى با حضرت يزدان نشد ما كه كرديم از گناهان توبه امّا ازچه‌رو * توبه تا عصيان ما مستوجب غفران نشد ما ز نادانى گُنه كرديم مىدانى تو خود * هيچ نادان مسلمان عاقبت سلمان نشد گر گُنهكاريم نوميد از عطايت نيستم * گَبر هم از دَرگهت نوميد از احسان نشد بس غزل از سينهء سوزان « اميدى » گفته است * تا نسوزد صفحه هرگز ثبت در ديوان نشد

خطاپوشى

مرا درد خُمارى به شود از دُرر خُم آرى * به من افتد نگاهى گز ز چشم مست دلدارى خوشا جام پياپى از زُلال بادهء نابى * كنار ساقىِ مَه‌پيكرى و نالهء تارى چنانم كُفر زُلفش بُرده از كف دين و ايمان را * كه بستم سبحه‌ى صددانه را بر تارنّارى