خطبهخوان ديد در آن مجلس كُفر و الحاد * زينب افشاگر آن ، جانى غدّار كشيد
خيمهى سوختهى زينب كُبرى را ديد * پسر خون خدا عابد بيمار كشيد
شاخهء تاك جداگشته ز تاكستانى * طشت خون زهر جفا و تن تبدار كشيد
پى خونخواهى سالار شهيدان در فكر * مُنتقم خون به جوش آمده مُختار كشيد
در نظر داشت وفا دارى اصحاب رسول * جگر حمزه كفِ ، هِند جگرخوار كشيد
مهر و مَه در نظرش بود چو يادش آمد * مُنجى نسل بشر سيّد ابرار كشيد
چون « اميدى » رُخ خود در همه تصوير نديد * خامه بشكست و ز دل آه شرر بار كشيد
خلوت تنهائى
بر گران درد دل ما گريه هم درمان نُشد * مُشكل ما از زُلال اشگُ هم آسان نُشد
نقد دل دادم نُشد ، از بعد دل جان باختم * اى دريغ از بخت آن هم در خور جانان نُشد
شُكر با اين بخت و با اين عمر و با اين زندگى * غير درد و غم كسى عمرى بما مهمان نُشد
خلوت تنهايىام اى واى زندان منست * همدم من هيچكس يك شب در اين زندان نشد
هيچكس بر روى من جُز درد لبخندى نزد * ديدهاى يكلحظه بر احوال من گريان نشد
البلاء و للبلاء گويند امّا اى دريغ * اين طريق دوستى با حضرت يزدان نشد
ما كه كرديم از گناهان توبه امّا ازچهرو * توبه تا عصيان ما مستوجب غفران نشد
ما ز نادانى گُنه كرديم مىدانى تو خود * هيچ نادان مسلمان عاقبت سلمان نشد
گر گُنهكاريم نوميد از عطايت نيستم * گَبر هم از دَرگهت نوميد از احسان نشد
بس غزل از سينهء سوزان « اميدى » گفته است * تا نسوزد صفحه هرگز ثبت در ديوان نشد
خطاپوشى
مرا درد خُمارى به شود از دُرر خُم آرى * به من افتد نگاهى گز ز چشم مست دلدارى
خوشا جام پياپى از زُلال بادهء نابى * كنار ساقىِ مَهپيكرى و نالهء تارى
چنانم كُفر زُلفش بُرده از كف دين و ايمان را * كه بستم سبحهى صددانه را بر تارنّارى