تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
بس‌كه بر گرد سرت گرديده‌ام ديوانه‌وار * حالتى چون حالت پروانه پيدا كرده‌ام كوه‌كن زد تيشه بر سر ، ليك من بر دل زدم * غيرتى در عاشقى مردانه پيدا كرده‌ام زاهدا ، از رفتن بتخانه چون منعم كنى ؟ * من كه در بتخانه صاحبخانه پيدا كرده‌ام گفت ساقى با « اميدى » رازدارى پيشه كن * در ميان ، ميكده بيگانه پيدا كرده‌ام

سنگ صبور ما عليست عليه السّلام

ثبت چون گردد به دفتر گُفته و رفتار ما * مىشود روزى گريبان‌گير ما كردار ما در قيامت هركسى بار گُناه خود بَرد * واى اگر آلوده دامانى شود سربار ما مىتوان شستن گناهان را به اشك نيمه‌شب * همّتى اى ديدهء پُرحسرت و خونبار ما نيمه‌شب دستى به دامان دُعا بايد زدن * دست ما گردد پُلى بين دل و دلدار ما عاشقان مُخلص از معراج سَر برمىكُنند * فاش كرد اين راز يك شب حقّ حقِّ سردار ما محرمان آموختند از مكتب ما درس عشق * گوش نامحرم نباشد لايق اسرارِ ما ساغرى دَركش پس آنگه در مُحيط ما برآ * تا در آغوشت كِشد چون نُقطه‌اى پرگار ما از كف پير و لا جامى ز دُرد درد نوش * تا رهاند از ملامت ساغر سرشار ما عاشق عشقى اگر ، فارغ ز نام و ننگ باش * چوب تكفير است در اين شهر چوب دار ما سينه چون آئينه بايد جلوه‌ى معشوق را * در دل آئينهء ما خون شود زنگار ما سينهء آئينه‌ى ما جاى نقش كُهنه نيست * اين‌چنين ما را بنا بنهاده چون معمار ما هر مُريدى را « اميدى » كار افتد با مُراد * با على عليه السّلام سنگ صبور افتاده كار و بارِ ما

تصوير

تا كه نقاش ازل چهرهء آن يار كشيد * سر منصور ز عشقش بسر دار كشيد محو گرديد در آن چهره ز خود بى خود شد * ناخودآگاه رُخ ميثم تمّار كشيد خواست تا دست نوازشگر او را بكشد * مُتحيّر شد و سيماى علم‌دار كشيد قامت خويش چو خَم كرد كه بوسد پايش * در همان حال كمان قامت عمار كشيد