با تلخى ايّام چنان بستهام الفت * كافسرده ز دلجويى شيريندهنانم
ديگر سر سير چمن و لاله ندارم * كز هر طرفى بسته به زنجير خزانم
گيرد دلم از صحبت جانانه و از عشق * تا در پى پيراستن جسمم و جانم
از همرهى دُخت رز آنگونه خرابم * كافتاده به هر راه چنان شاخ رزانم
از پيرى و سستى هوس عشق نخيزد * گيرم كه خدا داد ز نوبخت جوانم
ما بهر دل خويش سُراييم « اميدى » * عمريست كه ماتمزده خاموش از آنم
محرم ميخانه
عكس لبهايت درون باده چون افتاده است * محتسب فرياد زد : ميخانه خون افتاده است
مىدهد فتوا كه ما هم محرم ميخانهايم * چهر دُخت رز كه از پرده برون افتاده است
تا به بام ميكده كرديم بر پا ما عَلَم * پرچم زهد ريا بين سرنگون افتاده است
از شراب ارغوانىگونهات چو گل شكفت * لاله در بستان ز خجلت واژگون افتاده است
نالهء تاك اينچنين مىگفت ياران دخت رز * در ميان اهل نيرنگ و فريب افتاده است
بسكه بر چشمان مستت خيره گشتم روز و شب * عاقبت كارم به صحراى جنون افتاده است
بس دويدم بر سر كويت به شوق ديدنت * آبله بر پاى من از حدّ فزون افتاده است
قامت مردانه افرازد « اميدى » چون ستون * تا ستون از زير طاق بيستون افتاده است
گوهر يكدانه
قعر دريا گوهر يكدانه پيدا كردهام * گوهرى را مژده ده ، دُردانه پيدا كردهام
من از آن پا مىكشم از مسجد و زاهد مدام * كهنه رندى گوشهء ميخانه پيدا كردهام
بعد عمرى خدمت ديوانگان كوى عشق * شكر لِلّه عاشقى ديوانه پيدا كردهام
صبر تا كى ساقيا ؟ پيمانهام لبريز شد * باده را آماده كن ، پيمانه پيدا كردهام
راز از ميخانه بيرون مىرود ، چون پشت در * جاى پاى عاقل و فرزانه پيدا كردهام
صد زبانى ديدهام از شانه چون با موى تو * شانهاى بهر تو بىدندانه پيدا كردهام