تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨

« حماسه‌ساز »

مردى ! ز شط باور سبزت وضو گرفت * تاريخ زن ز غيرت تو آبرو گرفت زينب ! حماسه‌ساز حماسىترين قيام * روح شرافت از سخنت رنگ و بو گرفت اى آفتاب ! زلزله در شش‌جهت فكند * بُغضى كه از سقيفه تو را در گلو گرفت در گوش كوفه غنچه‌ى خشمت گل آفريد * وقتى تگرگ ولوله از چارسو گرفت بر كام تو صداى خداوند ذو الفقار * خيبر گشود و خواب ز چشم عدو گرفت شعر « اميد » تا ابديت بهارى است * هروقت از شميم شما آبرو گرفت

معراج

در خاك ريشه دارد سروى در اين حوالى * هم‌سفره با كوير است دور از نگاه شالى آهى ندارد امّا با ناله كرده سودا * شيرين‌ترين غزل را شعر خوش شمالى در زمهرير اندوه ، پيرانه مىسرايد : * معراج آدمى هست گاهى شكسته بالى اى دستهاى باران ، اينك به يارى او * از عشق پر نماييد اين كاسه‌ى سفالى در برگ‌ريز احساس وقتى خدا بخواهد * گاهى گره گشايد حتّى دو دست خالى شعر غريب « اميد » سرو هميشه سبز است * از آستان آن دور چشمان لاابالى

« خداى عشق »

اگرچه پلك خسته‌ات مرا صدا نمىكند * خيال آفتابىات مرا رها نمىكند بهار لحظه‌هاى من تنم چه سرد مىشود * اگر كه بشنوم دلت مرا دعا نمىكند چقدر سبز مىشوم اگر خبر دهد صبا * لبت هنوز هم دعا به ادّعا نمىكند خداى عشق و آرزو ! به گوشه‌اى نگاه خود * مرا ببر به لحظه‌اى كه دل ريا نمىكند قسم به آن دقايقى كه غنچه باز مىشود * دلم براى ديدن تو پابه‌پا نمىكند من آن كبوترم كه سر به شانه‌ات نهاده‌ام * و دست بادها ، دلم ، ز تو جدا نمىكند ترانه‌ساز لحظه‌ها ! دو تار خاطرات تو * هنوز هم « اميد » را به خود رها نمىكند