« حماسهساز »
مردى ! ز شط باور سبزت وضو گرفت * تاريخ زن ز غيرت تو آبرو گرفت
زينب ! حماسهساز حماسىترين قيام * روح شرافت از سخنت رنگ و بو گرفت
اى آفتاب ! زلزله در ششجهت فكند * بُغضى كه از سقيفه تو را در گلو گرفت
در گوش كوفه غنچهى خشمت گل آفريد * وقتى تگرگ ولوله از چارسو گرفت
بر كام تو صداى خداوند ذو الفقار * خيبر گشود و خواب ز چشم عدو گرفت
شعر « اميد » تا ابديت بهارى است * هروقت از شميم شما آبرو گرفت
معراج
در خاك ريشه دارد سروى در اين حوالى * همسفره با كوير است دور از نگاه شالى
آهى ندارد امّا با ناله كرده سودا * شيرينترين غزل را شعر خوش شمالى
در زمهرير اندوه ، پيرانه مىسرايد : * معراج آدمى هست گاهى شكسته بالى
اى دستهاى باران ، اينك به يارى او * از عشق پر نماييد اين كاسهى سفالى
در برگريز احساس وقتى خدا بخواهد * گاهى گره گشايد حتّى دو دست خالى
شعر غريب « اميد » سرو هميشه سبز است * از آستان آن دور چشمان لاابالى
« خداى عشق »
اگرچه پلك خستهات مرا صدا نمىكند * خيال آفتابىات مرا رها نمىكند
بهار لحظههاى من تنم چه سرد مىشود * اگر كه بشنوم دلت مرا دعا نمىكند
چقدر سبز مىشوم اگر خبر دهد صبا * لبت هنوز هم دعا به ادّعا نمىكند
خداى عشق و آرزو ! به گوشهاى نگاه خود * مرا ببر به لحظهاى كه دل ريا نمىكند
قسم به آن دقايقى كه غنچه باز مىشود * دلم براى ديدن تو پابهپا نمىكند
من آن كبوترم كه سر به شانهات نهادهام * و دست بادها ، دلم ، ز تو جدا نمىكند
ترانهساز لحظهها ! دو تار خاطرات تو * هنوز هم « اميد » را به خود رها نمىكند