ظهر پاييز تبسّم بود - زخمهاى شانهى خورشيد * روى بوم صبح چشمانش داغ باور را مصوّر داشت
چشمهاى آبىاش مىسوخت وقتى از بام فلك مىديد * شهرزاد غصّهى تاريخ ؛ قصدى داغى مكرّر داشت
آتش در زير خاكستر - سستى پيمان نامردان - * مسلم آل كرامت را بادهى غربت به ساغر داشت
آسمان شهر نيلىفام « از عطش لبريز » شد وقتى * كوفه روى شانهى سنگى پيكر خورشيد بىسر داشت
« مرگ پايان كبوتر نيست » « 1 » فرصت تقسيم خوبىهاست * اين فراز از باور تاريخ ؛ آسمان كوفه از برداشت
حديث طلايى
هديه به پيشگاه سالار شهيدان عليه السّلام
هنوز بوى حرم دارد زلال آبى چشمانت * در آسمان غزل جارى است در بال آبى چشمانت
هنوز راوى توحيد است فراز مأذنهء تاريخ * حديث « عشق طلائى » « 2 » را بلال آبى چشمانت
هنوز عصمت گل دارد شميم زمزمههاى تو * خدا كند كه چنان باشد خيال آبى چشمانت
هميشه زائر گل باشد صنوبر دل تو امّا * ز بيكران خدا سرشار مجال آبى چشمانت
نگاه كن ، به تو مىگويم ، جواب ضامن آهو را * اگر كنار خودش دارد سؤال آبى چشمانت
هماى سبز سعادت را فراز شانهى دل دارى * و من « اميد » چنين دارم به فال آبى چشمانت
لطف بهار
ميان جاده يكى كاروان سفر مىكرد * سفر به جانب آبشخور خطر مىكرد
به قلب قافله خورشيد عشق پيدا بود * خداى صبر و سخاوت امير دلها بود
هامش
( 1 ) - از زندهياد سهراب سپهرى
( 2 ) - اشاره به حديث معروف سلسلة الذى