« آبى احساس » به زيور طبع بيارايد .
« عاشقانه »
من يك درخت ساكتم و بىنشانهام * گم كردهام شكفتگى كودكانهام
در ذوق من طراوت باران نهفته است * تا بشكفد به سينه بهار ترانهام
تا وارهم ز فكر پريشان بادها * شد پنجهى طلايى خورشيد شانهام
در اين كوير تشنه در انديشهاى زلال * چشم انتظار لحظهى سبز جوانهام
گل مىتراود از لب ايوان زندگى * تا صبح آخرين غزل عاشقانهام
تا دست دل به شانهى احساس مىنهم * دنيايى از « اميد » شود آشيانهام
« فصل عاطفه »
بيا سرى به سراپردهى صفا بزنيم * قدم به كوچهى دلهاى بىريا بزنيم
ز روشنايى صبح دعا مدد گيريم * و تا هميشه در خانهى خدا بزنيم
كبوتر دل ما زخم غربتش بس نيست ؟ ! * بيا كه بالوپرى سوى آشنا بزنيم
به زمزم رخ خود كعبه را صفا بخشيم * به جان شبپرهها آتش دعا بزنيم
به فصل عاطفه صبح « اميد » مىآيد * به جان لاله بيا باغ را صدا بزنيم
« رويا »
« پدرم » رفتى و يادت به دل ماست هنوز * نفس پنجرهها غرق تماشاست هنوز
با وجودى كه نگاهت ز تماشا بهستى * عكس تو در گذر خاطره پيداست هنوز
با غروب نفست اى گل گُلزار صفا * كوچه از عطر نگاه تو مصفّاست هنوز
باورم نيست كه از جام اجل نوشيدى * قصّهء مرگ تو در عالم رؤياست هنوز
تا كسى حلقهى در را به صدا مىآرد * چشم ما منتظر رؤيت باباست هنوز