قربانى
« خنده مكن بر من و ويرانىام * عشق تو زد داغ به پيشانىام »
ماهتر از روى تو آخر كجاست * باز به تابان شب ظلمانىام
زاير كوى تو طلب مىكند * تا به يكى بوسه فراخوانىام
نذر تو كردم همه اشك ترم * دور مشو از شب بارانىام
داغ گرفته لب من از تبت * چند تو خواهى كه بسوزانىام
كعبه و آيين من آن لعل توست * شك مكن آخر تو مُسلمانىام
شهر دو چشمم ز تو خواهد مُراد * تا كه كنى باز تو نورانىام
نيست نيازم كه كنى آزمون * من به تو گفتم به تو قربانىام
فال گرفتم كه نكو آمده * سوگلىام باش به مهمانىام
موى تو زنجير دلم گشت كرد * باز به زُلفان تو زندانىام
تا غزل از بهر تو سازم مباد * هيچ زمان هيچ پشيمانىام
گل در كتاب
دو چشمانت بود گُل در كتابم * دهد با غمزهاش هردم جوابم
ميان هر غزل بويم دو زُلفت * بخوان شعرم مده جانا عذابم
رواق چشم من محرابِ نازت * مكن با تير مژگانت خرابم
مدار غمزهات مىچرخم اينك * بسوزانم ببر سوى شهابم
پريشانم مكن در وقت ديدار * بده از چشم خود جام شرابم
به پيچ زلف تو دلبسته « اميد » * كنى بندم كنى با آن طنابم
تير و تفنگ
اى كه بودى مونس تير و تفنگ * سينهات شد يار هر تير و خدنگ
لالهها از خون تو آمد پديد * شد افق از اين مقامت رنگ رنگ