كنونت لحظهء زيباى عشق است * تو را اين كربلا درياى عشق است
در اين درياى عشق پرتلاطم * دو صد نوح و دو صد كشتى شده گم
همه لبتشنگانِ شهدِ معشوق * همه جاندادگانِ عهد معشوق
تو را اين تشنگى بهتر ز آب است * تو دريايى فرات اينجا سراب است
بهسوى زمزم عشق و صفا رو * تو لبتشنه به عرش كبريا رو
ابو الفضل آنكه تنديس وفا بود * وجودش مظهر عشق و صفا بود
شنيد آن وحى دنياى درون را * ترنّمهاى زيباى درون را
شد از شوق درون آنگونه بىتاب * كه لبتشنه درآمد از دل آب
دلا خواندى تو اين اسطورهء عشق * تلاوت كردى اى دل سورهء عشق ؟
كنونت نكتهاى بايد شنيدن * ز شاخ معنويّت خوشه چيدن
تو را پرسم كه غير از چشم اغيار * كه ديد آن صحنهء پرشور ايثار ؟
سپاهى كز ابو الفضل ستم سوز * جدا كردند دست و سر به يك روز
چگونه نقل آن ايثار كردند ؟ * بر آن مردانگى اقرار كردند ؟
ببين اعجاز اخلاص و صفا را * ببين الطاف پنهان خدا را
كه گر بهر خدا شد نيّت تو * صحيح و بىريا شد نيّت تو
كند تبليغش از جان دشمن و دوست * كه جان جملگى در قدرت اوست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 414
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤١٤