تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
اى گوهر وجود تو از جنس نور ناب * پيمانه نوش چشم تو ميناى آفتاب روح بلوغ آينه در چارده ظهور * بدر تمام ليلةالاسراى آفتاب اى قبله را نماز حضور تو آبرو * وى كعبه از تو سمت مصلّاى آفتاب تو زهره‌اى و نه فلكت حرفى از شكوه * كوثر تويى و نسل تو درياى آفتاب آيينه‌اى به روشنى بىكرانه نور * مات است و محو در تو سراپاى آفتاب بر چشم خود ملائك هفت آسمان كشند * هر ذرّه خاك پاى تو را جاى آفتاب با مطلع طلايىات ، اى زهره تا ظهور * باشد ستاره‌اى به بلنداى آفتاب در راستاى نهضت اسلام راستين * پاينده است نسل تو همپاى آفتاب همچون سرور خاطره‌ها كز تو آمده است * در جلوه ، عكس آينه سيماى آفتاب امروز با نگاه تو در ذرّه پرورى است * اين رهگشاى روشن فرداى آفتاب هر برگ برگ لاله ، شقايق ، گل خداست * غم‌نامه‌اى به مُهر تو امضاى آفتاب همراه با غريب‌ترين روزهاى درد * شد همدم غروب تو شب‌هاى آفتاب قبرت نهان چو قدر تو امّا چه حيرت است * جايى كه نيست چشم تماشاى آفتاب در سايهء « اميد » به مهر تو محشر است * دنياى لطف و عاطفه دنياى آفتاب

جگر سوخته

مىخورد خون جگر لاله كه آبش ندهيد * گل اگر سوخت دگر دل به گلابش ندهيد هست دلگرمى پروانه به جانسوزى شمع * نخورد غصّه كه دل بر تب و تابش ندهيد جان ما تشنهء عشق است نه در حسرت آب * پند پرهيز عزيزان ز سرابش ندهيد هركه را حوصلهء دور خراباتى نيست * جاى در حلقه رندان خرابش ندهيد