تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
چنين گفت ايرج به اندرز و پند * كه هر بنده دارد دو صد قيد و بند « جزاى بدى بد دهد روزگار * بود چرخ گردنده آموزگار » بهشت برين است تنگ براق * تو گويى عروسى است حاضر يراق به هر جاش نزهتگه‌اى دلگشاست * قدمگاه ما لطف و مهر و صفاست در اينجا همه اهل رزم‌اند و بزم * همه نكته‌سنج‌اند در نثر و نظم همه پاك و پاكيزه و پاكزاد * هژبرند و چالاك و گُردند و پاد درون دل خاك هم زنده‌ام * كه « امّيد » در دل پراكنده‌ام نماند به‌جا قصر زرّين‌نگار * ولى شعر نغزم شود يادگار

ياد تو

اى بنده‌نواز ! بىتو آرامم نيست * غير از مى ناب دوست در جامم نيست از ذكر تو من چگونه خاموش شوم * وقتى كه زبان شكر در كامم نيست

گل يا على

با نام على عَلَم برافراشته‌ام * كشكول طلب به شوق برداشته‌ام من در دل روزگار از اوّل عمر * بذر گل « يا على مدد » كاشته‌ام

مشگل‌گشا

على چون مظهر مهر و وفا بود * علىّ چون لنگر ارض و سما بود شبى خوابيد بر جاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله * در آن شب هم على مشكل‌گشا بود