چنين گفت ايرج به اندرز و پند * كه هر بنده دارد دو صد قيد و بند
« جزاى بدى بد دهد روزگار * بود چرخ گردنده آموزگار »
بهشت برين است تنگ براق * تو گويى عروسى است حاضر يراق
به هر جاش نزهتگهاى دلگشاست * قدمگاه ما لطف و مهر و صفاست
در اينجا همه اهل رزماند و بزم * همه نكتهسنجاند در نثر و نظم
همه پاك و پاكيزه و پاكزاد * هژبرند و چالاك و گُردند و پاد
درون دل خاك هم زندهام * كه « امّيد » در دل پراكندهام
نماند بهجا قصر زرّيننگار * ولى شعر نغزم شود يادگار
ياد تو
اى بندهنواز ! بىتو آرامم نيست * غير از مى ناب دوست در جامم نيست
از ذكر تو من چگونه خاموش شوم * وقتى كه زبان شكر در كامم نيست
گل يا على
با نام على عَلَم برافراشتهام * كشكول طلب به شوق برداشتهام
من در دل روزگار از اوّل عمر * بذر گل « يا على مدد » كاشتهام
مشگلگشا
على چون مظهر مهر و وفا بود * علىّ چون لنگر ارض و سما بود
شبى خوابيد بر جاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله * در آن شب هم على مشكلگشا بود