تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
دل دريايى من در پىِ گوهر مىگشت * نعمت نورِ تو دردانهء اين دريا بود نابهنگام غروب آمد و خورشيد گرفت * بخت و اقبال من از روز ازل پيدا بود از براى غم تنهايى خود فال زدم * حافظ رندِ غزل‌ساز دلش با ما بود خواجه فرمود كه بر حكم قضا خرده مگير * سست بنيادى اين دايرهء مينا بود « ياد باد آنكه رُخت شمع طرب مىافروخت * وين دل سوخته پروانهء بىپروا بود » غم مهجورى ما حكم قضا زود نوشت * داغ هجران تو اى دوست چه جانفرسا بود به « اميد » طلب پير طريقت بودم * باورم نيست چرا نوحه‌سرا آنجا بود

كليد درِ فارس ، اقليد ماست

كليد درِ فارس ، اقليد ماست * همانند باغ بهشت خداست شمال و سرِ اين ايالت بود * گل سرسبد در ولايت بود نشسته است بر دامن كوه بِل * چو تاجى كه ياقوت دارد به دل هوايش مصفّا زمين سبزرنگ * پر از نغمهء بلبل و عود و چنگ ز شاخ درختان بيد و چنار * برآيد به هم صوت صدها هَزار نيستان به شهنامه نامش در است * كه بنيادش از عهد هوشيدر است به گفتار فردوسى خوش‌سخن * نشان دارد از روزگار كهن « گرند و نيستان و نخل گزين * بود جاى شاهان ايران زمين » روايت چنين است بهرام گور * در اين سرزمين رفت در قعر گور ! چو پيك پيمبر به ايران رسيد * به اقليد ما نور ايمان دميد شنيدم كه اقليد روز نخست * دل از زشتى و كاستىها بشست چو دروازهء پارس را برگشود * اگر شهره شد نامش اقليد بود به آبش گلاب و به خاكش گل است * به كُهپايه‌اش لاله و سنبل است تل و تپه‌اش در يمين و يسار * پر از كبك و آهو و تيهو و سار همه دشت آن زير كشت است و كار * به دور و برش سرو و بيد و چنار