به جوى اندرش ناز و گل پونه است * هوايش پر از عطر بابونه است
به صحراى آن ، بلبل كوهى است * پر از نرگس مست جادويى است
گل اشك در ماه ارديبهشت * زمين را كند همچو باغ بهشت
بهاران برويد رد اين بوم و بر * ز شرم و حيا واژگون كرده سر
اگر دست با آن برابر شود * بگريد ز اشكش زمين تر شود
شكوفا شود باغ آلالهها * تر و تازه از خيزش ژالهها
اگر كوهِ بِل جامه از تن دريد * به كوهپايهاش چشمه آيد پديد
چو خلعت به تن مىكند كوه بِل * همه نوعروسان به پيشش خجل
شود خلعت كوه ، برف سپيد * بهارى دلانگيز آيد پديد
اگر كوه بِل لُخت و عريان شود * دل خاك تفتيده بريان شود
شبى مردمانش كه برزيگرند * به مهماننوازى درّ و گوهرند
همه پاك و پاكيزه و پاكزاد * كه پاكى در اين شهر پاينده باد
خداوند هوشاند و دين و خرد * به پندار آنان كژى نگذرد
بسى كوشك دارد دژ آهنين * چو كوهى كه سر بركشد از زمين
دژِ كُرد ما مُشك نابتر است * بهارش ز مازندران بهتر است
نظر كن به باروى بهرام گُرد * كه سر بر سپهر برين مىسپرد
گرند و نيستان ، گزين و كبود * كه چونان دژى روى گيتى نبود
يكى قصر كافور و آن كوشك زرد * كه بنيانشان هر دو بهرام كرد
شنيدم كه بهرام گُردآفرين * چو پيلى نشسته به قربوس زين
به يك هفته در هفت دژ بود مرد * به هر روز در يك مكان جاى كرد
كز اين پايتخت پرآوازه بود * خداوند دربان و دروازه بود
« چه خوش گفت فردوسى پاكزاد * كه رحمت بر ان تربت پاك باد »
« بناهاى آباد گردد خراب * ز باران و از تابش آفتاب »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 407
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٠٧