تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
به جوى اندرش ناز و گل پونه است * هوايش پر از عطر بابونه است به صحراى آن ، بلبل كوهى است * پر از نرگس مست جادويى است گل اشك در ماه ارديبهشت * زمين را كند همچو باغ بهشت بهاران برويد رد اين بوم و بر * ز شرم و حيا واژگون كرده سر اگر دست با آن برابر شود * بگريد ز اشكش زمين تر شود شكوفا شود باغ آلاله‌ها * تر و تازه از خيزش ژاله‌ها اگر كوهِ بِل جامه از تن دريد * به كوهپايه‌اش چشمه آيد پديد چو خلعت به تن مىكند كوه بِل * همه نوعروسان به پيشش خجل شود خلعت كوه ، برف سپيد * بهارى دل‌انگيز آيد پديد اگر كوه بِل لُخت و عريان شود * دل خاك تفتيده بريان شود شبى مردمانش كه برزيگرند * به مهمان‌نوازى درّ و گوهرند همه پاك و پاكيزه و پاكزاد * كه پاكى در اين شهر پاينده باد خداوند هوش‌اند و دين و خرد * به پندار آنان كژى نگذرد بسى كوشك دارد دژ آهنين * چو كوهى كه سر بركشد از زمين دژِ كُرد ما مُشك ناب‌تر است * بهارش ز مازندران بهتر است نظر كن به باروى بهرام گُرد * كه سر بر سپهر برين مىسپرد گرند و نيستان ، گزين و كبود * كه چونان دژى روى گيتى نبود يكى قصر كافور و آن كوشك زرد * كه بنيانشان هر دو بهرام كرد شنيدم كه بهرام گُردآفرين * چو پيلى نشسته به قربوس زين به يك هفته در هفت دژ بود مرد * به هر روز در يك مكان جاى كرد كز اين پايتخت پرآوازه بود * خداوند دربان و دروازه بود « چه خوش گفت فردوسى پاكزاد * كه رحمت بر ان تربت پاك باد » « بناهاى آباد گردد خراب * ز باران و از تابش آفتاب »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 407 | سيد محمد باقر برقعى