وقتى دهند برگهء پرواز را كه خود * بال مرا به سنگ شكايت شكستهاند
هربار در هجومِ شررخيزِ جبرشان * از ساده آرمانِ سپيدم جدا شدم
يك جرعهام ز گسترهء روشنى دهيد * من در سياهچال اميدم فنا شدم
پيوند سبز
با هر طنين به زخمهء من چنگ مىزنى * آتش به سينهء منِ دلتنگ مىزنى
با پنجههاى سرخِ قلم موىِ خاطرات * بومِ سفيدِ ياد مرا رنگ مىزنى
با هر نگاه ، داغ مرا تازه مىكنى * من زادهء محبّت و فرزند آتشم
يا ابر شو به دامنهء تشنهام ببار * يا جام زهر ريز كه لاجرعه سر كشم
مىخواستى به چكمهء خودخواهىات روى * بر تپّههاى قالى ابريشمينِ دل
هرچند عشق هرگز از اين خانه رد نشد * اما شميمِ وصل پراكنده بود هِل
فرهادِ بىشكيبِ اميدم ز هوش رفت * تا بيستون قلب تو را جمله جمله كند
آهستهتر به ريشهء من تيشه مىگذار * تا شاخههاى عاطفه را بگسلم ز بند
چون سدّى استوار ميان من و تواند * انديشههاى زخمى قامت كشيدهام
بىاشتياق و شور در اين سينه مىتپد * قلبِ تباهگشتهء آسيب ديدهام
بااينكه پشت عاطفهام را شكستهاى * با صد اميد تازه كمر راست مىكنم
تا تير انتقام نشانم به چشم تو * رو سوى هرچه خرّم و زيباست مىكنم
بر روى شانه پيكر خونبارِ اعتماد * تشييع مىشود به قدمهاى اشك من
مىپيچمت در اين كفنِ بىكفايتيت * مىشويمت به آب ملامتگر سخن
چشمم به راهِ كوشش تو خشك شد ولى * آيين مهرورزىِ تو بىنشانه بود
با سنگِ حرف ، شيشهء دل را شكستى و * گفتنى گه ، « قهر كردنِ تو يك بهانه بود »
وقتى رسد سروش پشيمانىات ز راه * قلب خطاپذير من از درد مرده است
پيوند سبز و زندهء احساس تازهام * در زير آفتابِ زمان جان سپرده است