اميد بيهده
چه اشتباه غريبيست اعتماد به صبح * در اين ديار كه شب پشت روز پنهان است
چقدر دختر انديشههاى بكرِ مرا * به گورِ سردِ تباهى سپردن آسان است
تو را چه سود كه در مطلع نخستين شام * حريم ديدهء من را پر از ستاره كنى ؟
دريغ زان كه نياموختى كه در شبِ وصل * شكايت دل من را به عشق چاره كنى
به قصد رد شدن از چارراه خوشبختى * سوار برق بر اسب خيال مىراندى
به جاى شيرجه در باتلاق بىهنرى * چو آب كاش كه بىپاك و پاك مىماندى
چو در بهار به جاى شكوفه سرزدن از * دلِ درختِ كلام تو داس مىرويد
به سقِّ سرد زمستان چگونه سينهء تو * شكوهِ گمشدهام را سپاس مىگويى ؟
اميد بيهدهاى بود انتظار از تو * كه گِرد شمع چو پروانه ساده مىمردى
سوار قافيهء بىنهايت باران * مرا به شعرِ ترِ باغ لاله مىبردى
من از حبابِ تهيدست عشق و هستى تو * حديثِ شام و غريبانهام نرنجيدم
بت غُرورت اگر مىشكست ابراهيم * تو را هميشه صميمانه مىپرستيدم
كجاست قافله سالارِ نسل آيته تا * عشاى عاطفهام را به او اقامه كنم ؟
دلير مرد سترگى به قصدِ كوه كبود * كه كولهبار دلش را پر از چكامه كنم ؟
شكستهبال
خورشيد را براى چه پيدا كنم ؟ بگو ! * در آسمان سينهء من پابهزاست ، شب
بر كلبهء نموك و هراسان چشم من * چون زلفِ تيرهرنگِ تمنا رهاست ، شب
روى مزارِ ثانيههاى شكستهسر * جشنى به افتخار رسوم كهن به پاست
شوق گريز از پسِ ديوارِ اين سرور * در بندِ نفرتِ دلِ از جشن در عزاست
اى جنگل بلند سرِ جاودانه سبز ! * آنان كه سايه را ز تو تحصيل مىكنند
طرح كبود رنگ و نقوش سپيد را * بر ياس و لالههاى تو تحميل مىكنند
بر بالهاى سدشكنِ اختيارِ من * زنجيرى از بتون خرافات بستهاند