به كدام سوزن عاطفه
- بىاضطراب شكستن -
هفت آسمانم را
روى قلب چرمى است
ستارهدوزى كنم ؟
از هيچكسى مىگويم
كه پاييز آن سالهاى دور
رختش را بربستم
اما
چون آدمكى با شولاى باد
بر سرِ خرمن لحظههاى آسيب ديدهام
يك پايش را
در زمين فرو كرد
و بر جلبىهاى ماندگارىاش
- دستافشان -
كوبيد و كوبيد
بر كوبهء بكارتِ تنهايىام
به تعرّض و مىكوبى
چندانكه از خويش به گريزم و
از خيش
كه طرحى به مزرعه درافكنم
در شهر زنبوران
طعنههاى ششگوشه مىزايد
و مىپايد
تا گردهافشانىام را
گرد برافشانَد
- ملكه هيچكس را مىگويم -
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 375
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٧٥