تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
وقتى كه باد ، اين روح ويرانگر باغ ، مىخندد ؛ تمام خوشه‌هاى اجبار و احترام مىخوانند و تو گوش‌هايى دارى كه كاش در زير خروارها آب مدفونش كنند و چشمانى كه كاش سرخ ميلِ اختناق بر آن كشند و دستانى كه ميل آزادى در رگ‌هايش متورم شده است و سرى كه در آرزوى بودن - نه زير چادر دوريه - درد مىكند : « امشب آخرين شب شكنجهء تو نيست و مراسمِ اعلام هرگز اجرا نخواهد شد » اين را زندانبان كه بر موهاى يك‌شبه سپيدپوش تو رحم آورد در گوش من گفت تو مستحقِ هر شب مردن و هر روز زادنى تا افشرهء كفرِ خارج از صف راندنت قطره قطره از تو برون كشيده شود

به من بگو

ساده‌ترين كار دنيا به دست آوردن دلِ شكستهء كيَست كه دوستت دارد و تو كه ساده‌ترين‌ها را از عهده برنمىآيى به من بگو