آخرين لالائى
خستهام ، زارم ولى در شهر ما * سنّت احوالپرسى مرده است
يا اگر پرسد كسى از حالِ كس * ميوهء تزوير و عادت خورده است
زير آوار تبسمهاى خشك * ميكروب فعّال ماليخولى است
سينهها آبستنِ يك انفجار * گرچه حال حرفها معمولى است
نقش چرك شاخههاى انتظار * بر لباس سرخِ شهرِ مرده است
يك بغل گل از تبآلودگى * توى گلدانِ دلم پژمرده است
سروهاى بىسرِ اوج آشيان * روى تقويم زمان خوابيدهاند
سارها هم زنده در رؤياى مرگ * خواب فرداى رهايى ديدهاند
تُركتاز برگريزِ ناگزير * از بهاران گوى سبقت را ربود
لا محبت ، لا حقيقت ، لا شعور * آخرين لالايى اين قصه بود
بشكن سكوت
در مرتعى كه بوى شب و شكوِه مىدهد * هر روز زاده مىشوم از ماديانِ ياد
بر خوشههاى نفرت و ترديد مىروم * چون اشكهاى ابر در آغوش سرد باد
در زير اين لباس هنوز آنقَدَر دل است * كر جان سپردن دوسه ماهى به روى آب
پيچد ز تازيانهء درد آنچنان به خويش * گويى كه شقّه مىكندش كوسه با شتاب
اى در من آن فسانهء بيدار روز و شب ! * در كرتهاى مهر به دامانِ من دل است
هرچند دست خيش به دل چنگ مىزند * تصميم قتل خاطرههاى تو مشكل است
انگشتهاى پرگره ! رگهاى آهنى ! * زنجير خود تنيده به يكسو بيفكنيد
ايّوب جام سينه به چنگال آتش است * اين فتنه را به ضربت شمشير بشكنيد
گنجشكها نمونهء عشق و شجاعتاند * من از زبان تو نشنيدم به غير آه
يك فوج واژه در پس زندان صبر ، مُرد * بشكن سكوت را و بگو : « كردم اشتباه »