تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠

آخرين لالائى

خسته‌ام ، زارم ولى در شهر ما * سنّت احوالپرسى مرده است يا اگر پرسد كسى از حالِ كس * ميوهء تزوير و عادت خورده است زير آوار تبسم‌هاى خشك * ميكروب فعّال ماليخولى است سينه‌ها آبستنِ يك انفجار * گرچه حال حرف‌ها معمولى است نقش چرك شاخه‌هاى انتظار * بر لباس سرخِ شهرِ مرده است يك بغل گل از تب‌آلودگى * توى گلدانِ دلم پژمرده است سروهاى بىسرِ اوج آشيان * روى تقويم زمان خوابيده‌اند سارها هم زنده در رؤياى مرگ * خواب فرداى رهايى ديده‌اند تُركتاز برگ‌ريزِ ناگزير * از بهاران گوى سبقت را ربود لا محبت ، لا حقيقت ، لا شعور * آخرين لالايى اين قصه بود

بشكن سكوت

در مرتعى كه بوى شب و شكوِه مىدهد * هر روز زاده مىشوم از ماديانِ ياد بر خوشه‌هاى نفرت و ترديد مىروم * چون اشك‌هاى ابر در آغوش سرد باد در زير اين لباس هنوز آن‌قَدَر دل است * كر جان سپردن دوسه ماهى به روى آب پيچد ز تازيانهء درد آن‌چنان به خويش * گويى كه شقّه مىكندش كوسه با شتاب اى در من آن فسانهء بيدار روز و شب ! * در كرت‌هاى مهر به دامانِ من دل است هرچند دست خيش به دل چنگ مىزند * تصميم قتل خاطره‌هاى تو مشكل است انگشت‌هاى پرگره ! رگ‌هاى آهنى ! * زنجير خود تنيده به يك‌سو بيفكنيد ايّوب جام سينه به چنگال آتش است * اين فتنه را به ضربت شمشير بشكنيد گنجشك‌ها نمونهء عشق و شجاعت‌اند * من از زبان تو نشنيدم به غير آه يك فوج واژه در پس زندان صبر ، مُرد * بشكن سكوت را و بگو : « كردم اشتباه »