بىنهايت
دريا را و آسمان را
نهايتيست
و عشق من
چون تاريخ پوياى زندگى زندگان
بىنهايت
با سبحهاى از ستارگان
درخششت را مىشمارم
و تسبيحت مىگويم
با انگشتانِ به قنوت ايستادهء درختان
آخرين شب
كودك شبزندهدارِ بىآرام ،
دور از اميد شير سپيد رهايى
زير نگاه دو خورشيد ، اين ماهيان تپنده ولى سرد ،
پستان آسمان راكد و مسموم صبر را
پيوسته مىملك
مهمانِ شبنشينىِ ترديد !
هرگز درختِ اختيارِ تو
شكوفه نخواهد داد
و نه اين پرنده كه هيچ پروازى
بر مرغزار سرخ تو لانه نخواهد ساخت
غروب را با طلوع چه نسبتيست ؟
تو پيوندى از اين دست پيوستى و گسستى
: « افسوس كه بازهم انگشتان غروب بر شانههاى طلوعت
سبز خواهد شد »
اين سرود را