تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣

بىنهايت

دريا را و آسمان را نهايتيست و عشق من چون تاريخ پوياى زندگى زندگان بىنهايت با سبحه‌اى از ستارگان درخششت را مىشمارم و تسبيحت مىگويم با انگشتانِ به قنوت ايستادهء درختان

آخرين شب

كودك شب‌زنده‌دارِ بىآرام ، دور از اميد شير سپيد رهايى زير نگاه دو خورشيد ، اين ماهيان تپنده ولى سرد ، پستان آسمان راكد و مسموم صبر را پيوسته مىملك مهمانِ شب‌نشينىِ ترديد ! هرگز درختِ اختيارِ تو شكوفه نخواهد داد و نه اين پرنده كه هيچ پروازى بر مرغزار سرخ تو لانه نخواهد ساخت غروب را با طلوع چه نسبتيست ؟ تو پيوندى از اين دست پيوستى و گسستى : « افسوس كه بازهم انگشتان غروب بر شانه‌هاى طلوعت سبز خواهد شد » اين سرود را