تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
گفتيم همان دلبر طرّار على بود * آدم كه چهل روز به گل بود نهفته گشت از دم او همچو گل سرخ شكفته * آن يار كز او كس خبرى باز نگفته آن راز كز او هيچ سخن كس نشنفته * گفتيم همان دلبر طرّار علىّ بود آن روضهء رضوان و مى و جام طهورش * فردوس و همه حورى و غلمان و قصورش نوح نبى و عيسى و داود و زبورش * آن فرّ خليل و صحف و موسى و طورش يك‌يك همه در عالم اسرار علىّ بود * روزى كه نه خورشيد و نه ماه و نه فلك بود نه خلد و نه غلمان و نه حور و نه ملك بود * نه خلق جهان و نه سماء و نه سمك بود در سفرهء ايجاد نه نان و نه نمك بود * بر تخت شرف شاه جهاندار علىّ بود

بيتى چند از يك قصيده

عقاب عشق تو در صيد دل چنان جَهَدا * كه باز در پى گنجشك ز آشيان جهدا چو تيره زلف به رخسار روشنت نگرم * به چرخ ز آتش آهم همى دخان جهدا ز هجر روى تو ، اى در تن زمانه روان * رسيده وقت كه از جسم من روان جهدا دلم به زلف تو يازد چو آن رسن‌بازى * كه بهر شعبده سازى به ريسمان جهدا

تنگناى سينه

دل من يوسف است و تنگناى سينه زندانش * فراخاى جهان گرديده از غم چاه كنعانش چنين يوسف ز زندان بلا بيرون نخواهد شد * مگر دست زليخاى اجل دَرَّد گريبانش دل من قطرهء خون بيش نبود ، پس چرا گيتى * نموده غرقهء نيل بلا و بحر حرمانش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 363 | سيد محمد باقر برقعى