كه سرهاى عشّاق را شور داد ؟ * كه دلهاى مشتاق را نور داد ؟
بود اين همه كردهء كردگار * كه جز او تواند چنين كرد كار ؟
چند بيت از يك قصيده
مراست دايم ، در گرد پيكر آتش و آب * ز اشك ديده و سوز دلم در آتش و آب
ز عشق آن صنم لاله روى ماه جبين * رود ز ديده و خيزد ز پيكر آتش و آب
نه برق آه روانكاه و قطرههاى سرشك * نمود ملك دلم را مسخّر آتش و آب
وصف الحال
نه خورشيد تابنده بر من به مهر * نه شادان نموده به من ماهچهر
نه از نخل عشرت ثمر ديدهام * نه از گلشن بخت برچيدهام
به گيتى درون رنج ديدم بسى * نزد گام در يارىِ من كسى
نه بر كف ز مال جهان يك پشيز * نه از پوشش و خوردنى نيز چيز
ز رنجم سراسيمه تن پايمال * گرفتار و پابند مشتى عيال
به مزدورى مردمان روزها * مرا بر تن و جان ز غم سوزها
شبان تا سحر خسته تن بسته دم * ز بىبرگى كودكان دل دژم
شراب ، اشك چشم و غذا ، خون دل * مرا همنفس محنت تن كسل
نمىزد به من گر خرد بر نهيب * نمىدادم ار خويشتن را شكيب
چنان پرده برمىگرفتم ز راز * چنان بر به خود مىشدم مويه ساز
كه دل گر به تن سنگ خارا بُدى * از او رخنهها آشكارا شدى
الا تا نگويى كه من شكوه سر * نمودم بدين گفتهء خويش در
نگويى كه در نعمت و خواسته * چنين نامه از من شد آراسته
بس است اينكه آگه ز تيمار من * بود شهريار جهاندار من
بس است اينكه داند امام زمان * كه بگذشت بر من چه تلخ از غمان