تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
كه سرهاى عشّاق را شور داد ؟ * كه دل‌هاى مشتاق را نور داد ؟ بود اين همه كردهء كردگار * كه جز او تواند چنين كرد كار ؟

چند بيت از يك قصيده

مراست دايم ، در گرد پيكر آتش و آب * ز اشك ديده و سوز دلم در آتش و آب ز عشق آن صنم لاله روى ماه جبين * رود ز ديده و خيزد ز پيكر آتش و آب نه برق آه روان‌كاه و قطره‌هاى سرشك * نمود ملك دلم را مسخّر آتش و آب

وصف الحال

نه خورشيد تابنده بر من به مهر * نه شادان نموده به من ماه‌چهر نه از نخل عشرت ثمر ديده‌ام * نه از گلشن بخت برچيده‌ام به گيتى درون رنج ديدم بسى * نزد گام در يارىِ من كسى نه بر كف ز مال جهان يك پشيز * نه از پوشش و خوردنى نيز چيز ز رنجم سراسيمه تن پايمال * گرفتار و پابند مشتى عيال به مزدورى مردمان روزها * مرا بر تن و جان ز غم سوزها شبان تا سحر خسته تن بسته دم * ز بىبرگى كودكان دل دژم شراب ، اشك چشم و غذا ، خون دل * مرا هم‌نفس محنت تن كسل نمىزد به من گر خرد بر نهيب * نمىدادم ار خويشتن را شكيب چنان پرده برمىگرفتم ز راز * چنان بر به خود مىشدم مويه ساز كه دل گر به تن سنگ خارا بُدى * از او رخنه‌ها آشكارا شدى الا تا نگويى كه من شكوه سر * نمودم بدين گفتهء خويش در نگويى كه در نعمت و خواسته * چنين نامه از من شد آراسته بس است اينكه آگه ز تيمار من * بود شهريار جهاندار من بس است اينكه داند امام زمان * كه بگذشت بر من چه تلخ از غمان