مىكند چند غزل زير نمونهاى از نظم اوست :
سخن جان
سخن از جان بگو عاشق اگر جانانه مىخواهى * مخواه از دوست غير از او ، اگر مردانه مىخواهى
ز مرغى بالوپر بشكسته و افتاده در دامت * چه مىآيد اسيرش چون به دام و دانه مىخواهى
اگر گشتم گداى چون تو شاهى اين عجب نبود * گداى درگهت را از كرم شاهانه مىخواهى
بده اى ساقى ميخانهام ، مى آنقدر كانجا * بيفتم چون مرا افتادهء ميخانه مىخواهى
چو تو خود آشنائى چون نپرسى حال درويشان * چرا اى شاه صاحبدل مرا بيگانه مىخواهى
بشد ويرانه كاخ هستىام از دورى رويت * تفقد كن ، بكن آبادش ار كاشانه مىخواهى
حديث ليلى و عشقش نگويد كس دگر جانا * از آن روزى كه چون مجنون مرا ديوانه مىخواهى
گداى رهنشينى و ز فرط مسكنت اى دل * ز مولاى فقيران دمبهدم روزانه مىخواهى
برو در ميكده بنشين به پاى خم ، بخور باده * اگر « الهاميا » وصل بتى دردانه مىخواهى
سراب اميد
خيال روى تو از چشم خلق خواب ربود * فراق ، گشت اميد همه ، سراب نمود