تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣

در رثاى استاد ورزى

ساقى بيا كه شادى دل جاودانه نيست * جامى بده كه خوش‌تر از اين در زمانه نيست از كف مده صفاى بهاران زندگى * زيراكه بحر غصّه و غم را كرانه نيست چون باغ عمر در گذرِ باد فتنه‌هاست * بر پا ، يكى ز مرغ خرد آشيانه نيست ورزى كه نكته‌سنج باغ سخن بود شد خموش * بر مرغ دل اميد بسى آب و دانه نيست ديگر صفاى محفل رندان باده نوش * باشد محال و بلبل جان را ترانه نيست هرگز وفا ز گردش ايّام كس نديد * حبّ جهان ز اهل خرد عاقلانه نيست « اكبر » نگاه خستهء ما گويد اين سخن * اى واى ما ! كه شادى دل جاودانه نيست

رمز دلدادگى

من چسان ديده از آن راحت جان بربندم * نظر از قامت آن سرو روان بربندم راستى طعنه به خورشيد زند چهرهء او * كى توان ديده ز خورشيد جهان بربندم واى بر من ! كه از آن چهره كنم صرف‌نظر * ديده از سرزنش پير و جوان بربندم اى پرىچهره ! خدا را بنما چهرهء خود * تا كه چشم از همهء كون و مكان بربندم رمز دلدادگى ما بود آن چشم و دهان * كى توان ديده از آن چشم و دهان بربندم ياد آن خال دل‌انگيز بلورين گردن * كار خود كرد كه رخت از سر جان بربندم ديده‌ام در ره او رنج و ملامت بسيار * « اكبرا » حال چسان ديده از آن بربندم