تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
« اكبرا » باش كه در كام مرادى بكنم * ساعتى ياد بُت نيك‌نهادى بكنم لحظه‌اى هم شده با خويش جهادى بكنم * « بگذاريد كه از بتكده يادى بكنم من كه با دست بت ميكده بيدار شدم »

ايام جوانى

عزيزان قدر بشناسيد ايّام جوانى را * به ياد آريد گاهى روزگار ناتوانى را جوانى بر سر كوچ است و پيرى با توانمندى * زند برهم شكوه بزم شاهان كيانى را نمىدانم چرا در پيش مىگيرند در پيرى * زن و فرزند هم حتّى طريق سرگرانى را چنان در عالم پيرى ز خود بيزار مىگردى * كه خواهى از خدا مرگ و نخواهى زندگانى را بلاى درد بىدرمان پيرى را خداوندا ! * بگير از ما كه برهم زد بساط شادمانى را تو مىپنداشتى عمرى جوان و زنده مىمانى * ندانستى بقايى نيست ايّام جوانى را نمىدانم چرا با ضعف پيرىّ و پريشانى * به سختى آرزومندى حيات جاودانى را بيا « اكبر » كه جز مى چارهء غم را نمىدانم * بگو ساقى بده جامى شراب ارغوانى را

داغ فراق

من كه از شهر و ديار خويش دور افتاده‌ام * عندليبم كز بهار خويش دور افتاده‌ام لحظه‌هاى دلخوشى از عمر من ديگر مجوى * تا ز درك فيض يار خويش دور افتاده‌ام از لبان بستهء من خندهء شادى مخواه * تا كه من از گل‌عذار خويش دور افتاده‌ام مىزنم آتش به جان خويش با داغ فراق * تا ز كوى شهريار خويش دور افتاده‌ام مىكُشد آخر مرا درد فراق و بىكسى * تا ز لطف كردگار خويش دور افتاده‌ام داستان حُسن يوسف بهر ما ديگر مگوى * تا من از وصل نگار خويش دور افتاده‌ام « اكبرا » از من دگر ذوق سخن گفتن مخواه * تا كه من از يار غار خويش دور افتاده‌ام