« اكبرا » باش كه در كام مرادى بكنم * ساعتى ياد بُت نيكنهادى بكنم
لحظهاى هم شده با خويش جهادى بكنم * « بگذاريد كه از بتكده يادى بكنم
من كه با دست بت ميكده بيدار شدم »
ايام جوانى
عزيزان قدر بشناسيد ايّام جوانى را * به ياد آريد گاهى روزگار ناتوانى را
جوانى بر سر كوچ است و پيرى با توانمندى * زند برهم شكوه بزم شاهان كيانى را
نمىدانم چرا در پيش مىگيرند در پيرى * زن و فرزند هم حتّى طريق سرگرانى را
چنان در عالم پيرى ز خود بيزار مىگردى * كه خواهى از خدا مرگ و نخواهى زندگانى را
بلاى درد بىدرمان پيرى را خداوندا ! * بگير از ما كه برهم زد بساط شادمانى را
تو مىپنداشتى عمرى جوان و زنده مىمانى * ندانستى بقايى نيست ايّام جوانى را
نمىدانم چرا با ضعف پيرىّ و پريشانى * به سختى آرزومندى حيات جاودانى را
بيا « اكبر » كه جز مى چارهء غم را نمىدانم * بگو ساقى بده جامى شراب ارغوانى را
داغ فراق
من كه از شهر و ديار خويش دور افتادهام * عندليبم كز بهار خويش دور افتادهام
لحظههاى دلخوشى از عمر من ديگر مجوى * تا ز درك فيض يار خويش دور افتادهام
از لبان بستهء من خندهء شادى مخواه * تا كه من از گلعذار خويش دور افتادهام
مىزنم آتش به جان خويش با داغ فراق * تا ز كوى شهريار خويش دور افتادهام
مىكُشد آخر مرا درد فراق و بىكسى * تا ز لطف كردگار خويش دور افتادهام
داستان حُسن يوسف بهر ما ديگر مگوى * تا من از وصل نگار خويش دور افتادهام
« اكبرا » از من دگر ذوق سخن گفتن مخواه * تا كه من از يار غار خويش دور افتادهام