لولىوش
خال زيباى تو بر لعل لبت رنگين است * بوسه بر خال تو و لعل لبت شيرين است
من اگر لطف توام يار نباشد چه كنم * زان كه از فتنهء ايّام دلم غمگين است
اى پرىپيكر لولىوش غارتگر دل ! * عشق تو بر دل آشفتهء ما تسكين است
ساقيا ! پاكدلانيم ، بده جام شراب * كه گل و بلبل و يار و مه فروردين است
عجب از واعظ و انديشهء بىحاصل او * كه به اهل مى و ميخانه دلش چركين است
اهل ميخانه نظر باز و بزرگاند و عزيز * جان به قربان وجودى كه حقيقتبين است
« اكبر » و جام شراب و لب جوى و مستى * گفتمش وصف تو دلدار ، ورا آيين است
يار غار
بند قلبم را به پاى عشق يارى بستهام * عقد فكرم را به نام گلعذارى بستهام
در ميان خوبرويان جهان دلبرى * دل به ناز و عشوهء زيبانگارى بستهام
از تمام خرّمىهاى بهار زندگى * من كمر بر خدمت سرو بهارى بستهام
اى شكوه زندگى ! از ما نپوشى رخ كه من * چشم دل بر غمزهء چشم خمارى بستهام
در طريق عاشقى من از تمام همرهان * عهد و ميثاق وفا با يار غارى بستهام
حاصل عشق نكويان جهان بىحاصلى است * سادهلوحى بين مرا دل بر چه كارى بستهام
« اكبرا » از فتنهء ايّام هرگز غم مخور * تا اميد بندگى بر شهر يارى بستهام
چه شد
جلوهء زيبايى فصل بهاران را چه شد ؟ * عيش ياران كى سرآمد بزم ياران را چه شد ؟
صف به صف گلهاى زيبا در كنار جويبار * كى بخشكيد و صفاى جويباران را چه شد ؟
گلعذاران با دو صد ناز و عتاب و دلبرى * جلوه مىكردند اكنون گلعذاران را چه شد ؟
محفل ياران ز مىخواران محفل شد تهى * عيش بىپايان بزم مىگساران را چه شد ؟
مرتع سبز فلك خشكيد و از رونق فتاد * روح سبز گلشن و اعجاز باران را چه شد ؟