مرا با دشت و يال آتشين اسب ، پيونديست * كه نگذارم « دوتار » و « برنوم » از دوش نگذارند
كسى در كوچههاى استخوانم مىزند فرياد * به نانى حرمت خورشيد را مفروش و نگذارند
فصل پنجم
ناله مىخيزد مدام از بندبند استخوانم * سقف يك تابوت وارونهست ، سقف آسمانم
روح رنج آلودهام با چشمهاى خويش ديده است * اژدهايى خفته در هر آستين دوستانم
بر فراز شانههاى زخمى من ، ردّ پايى * يادگارى مانده است از دوستان مهربانم ! !
گفته بودم عاشقى « آمد نيامد » دارد ، امّا * هيچكس باور نمىكرد اين سخنها از زبانم
روى سنگ گور خود يكبار ديگر مىنويسم * عشق فصل پنجم سال است و من از عاشقانم
از زبان يك فلسطينى
مرا با خويش خواهد برد توفانى كه در راه است * شب يلدايى سردرگريبانى كه در راه است
و شايد يخ ببندد خون گرمم سالهاى سال * ميان مويرگها از زمستانى كه در راه است
بهار است و هوا ابرى و با خود مىبرد فردا * تمام كوه را ، سيل خروشانى كه در راه است
من امّا دربهدر دنبال چشم خويش خواهم گشت * براى گريه در شام غريبانى كه در راه است
مرا كه مالك جا پاى خود هم نيستم ، ديگر * مترسانيد از هر برف و بارانى كه در راه است
سيب ماه
بارانى چشمهايم خود را به سنگ محك زد * با گريههاى پياپى بر زخمهايم نمك زد