من چارده قرن زخمم ، زخم كبودى كه روزى * نامهربان دستهايى بر شانههاى فدك زد
در آسمان سيب سرخى يك عدّه ديدند ، آن شب * آن شب كه بر چهرهء ماه خون شهيدى شتك زد
در خواب آرام دريا ، ديدم و بسيار ديدم * امواج ، از ياد رفتند ، لبهاى ساحل تَرَك زد
رفتند و رفتند و رفتند ، مانديم و مانديم و مانديم * آن قدر از نان سروديم ، تا شعرهامان كپك زد
اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست ، اگر بگذارند * و تماشاى تو زيباست ، اگر بگذارند
سند عقل مشاعى است ، همه مىدانند * عشق امّا ، فقط از ماست ، اگر بگذارند
دل دُرنايى من ، اين همه بيهوده مگرد * خانهء دوست همينجاست ، اگر بگذارند
من از اظهارنظرهاى دلم فهميدم * عشق هم صاحب فتواست ، اگر بگذارند
غضبآلوده نگاهم مكنيد ، اى مردم ! * دل من مال شماهاست ، اگر بگذارند
روزهاى ناهموار
كمر بستم به ناليدن چو « نى » سوز نهانم را * فشاندم در مسير باد بغض ناگهانم را
خروس روستا لال است و ايل شب نمىكوچد * قفس مىبافد اينجا چشمهايى آسمانم را
چه نارس بود و ناهموار بود آن روز ، روزى كه * براى لقمه نانى رهن مىدادم زبانم را
چو شمعى شعله در جان ايستادم ، آب گرديدم * كه روشن كرده باشم بلكه ، بزم دوستانم را
ولى ديدم به چشم خويش كاين مردان نابالغ * به دندان مىگرفتند از سر حرص استخوانم را
منم كه پنج فصل سال را در گريه مىخندم * خدا قوّت دهد اين چشمهاى مهربانم را
گفتند . . .
گفتند اين باغ ديگر ، سرو و صنوبر ندارد * اينجا زمينها عقيماند ، اينجا دلاور ندارد
گفتند خوب است امروز در گوشهاى دفن سازيم * اين آسمان را كه بوى بال كبوتر ندارد
از سرخى شمعدانى تعريف كردند ، هرچند * ديدند اين باغ خونين از لاله بهتر ندارد