تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
من چارده قرن زخمم ، زخم كبودى كه روزى * نامهربان دست‌هايى بر شانه‌هاى فدك زد در آسمان سيب سرخى يك عدّه ديدند ، آن شب * آن شب كه بر چهرهء ماه خون شهيدى شتك زد در خواب آرام دريا ، ديدم و بسيار ديدم * امواج ، از ياد رفتند ، لب‌هاى ساحل تَرَك زد رفتند و رفتند و رفتند ، مانديم و مانديم و مانديم * آن قدر از نان سروديم ، تا شعرهامان كپك زد

اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست ، اگر بگذارند * و تماشاى تو زيباست ، اگر بگذارند سند عقل مشاعى است ، همه مىدانند * عشق امّا ، فقط از ماست ، اگر بگذارند دل دُرنايى من ، اين همه بيهوده مگرد * خانهء دوست همين‌جاست ، اگر بگذارند من از اظهارنظرهاى دلم فهميدم * عشق هم صاحب فتواست ، اگر بگذارند غضب‌آلوده نگاهم مكنيد ، اى مردم ! * دل من مال شماهاست ، اگر بگذارند

روزهاى ناهموار

كمر بستم به ناليدن چو « نى » سوز نهانم را * فشاندم در مسير باد بغض ناگهانم را خروس روستا لال است و ايل شب نمىكوچد * قفس مىبافد اينجا چشم‌هايى آسمانم را چه نارس بود و ناهموار بود آن روز ، روزى كه * براى لقمه نانى رهن مىدادم زبانم را چو شمعى شعله در جان ايستادم ، آب گرديدم * كه روشن كرده باشم بلكه ، بزم دوستانم را ولى ديدم به چشم خويش كاين مردان نابالغ * به دندان مىگرفتند از سر حرص استخوانم را منم كه پنج فصل سال را در گريه مىخندم * خدا قوّت دهد اين چشم‌هاى مهربانم را

گفتند . . .

گفتند اين باغ ديگر ، سرو و صنوبر ندارد * اينجا زمين‌ها عقيم‌اند ، اينجا دلاور ندارد گفتند خوب است امروز در گوشه‌اى دفن سازيم * اين آسمان را كه بوى بال كبوتر ندارد از سرخى شمعدانى تعريف كردند ، هرچند * ديدند اين باغ خونين از لاله بهتر ندارد