حديث ماتم گل
حديث ماتم گل در بهار جانكاه است * خزان گلشن و رنج هَزار جانكاه است
شكست رونق بزم ترانهء بلبل * فراق يار عزيزان به يار جانكاه است
نصيب اهل هنر در بهار جز غم نيست * كه از شموم خزان مرغزار جانكاه است
ز كوچ چلچلهها لالهء دلم خون شد * نگاه دامنهء كوهسار جانكاه است
فراقنامهء گل را نوشتن و خواندن * قسم به عزّت پروردگار جانكاه است
بخوان دوباره تو « اكبر » ترانهء غم را * حديث ماتم گل در بهار جانكاه است
مهر تو
كى شعر جوان گويد ، شاعر كه غمين باشد * در فنّ سخن « حافظ » يا « ابن يمين » باشد
در محفل اهل دل بيدل نبرد راهى * هرچند كه از اهل عرفان و يقين باشد
پروانه و شمع و گل ، جام غزل و بلبل * گر جمع شود عالم ، فردوس برين باشد
چون مهر تو را دارم ، ديگر چه غمى دارم * گر اهل جهان با من يكباره به كين باشد
در روز ازل ما را ، مستى و جنون آمد * تقدير چنين بود و تدبير چنين باشد
مُلك دوجهان باشد در حيطهى فرمانم * گر نام توام روزى بر نقش نگين باشد
آن نيست كه « اكبر » را مستى برود از ياد * كاين مستى و شيدايى تا روز پسين باشد