تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩

حديث ماتم گل

حديث ماتم گل در بهار جانكاه است * خزان گلشن و رنج هَزار جانكاه است شكست رونق بزم ترانهء بلبل * فراق يار عزيزان به يار جانكاه است نصيب اهل هنر در بهار جز غم نيست * كه از شموم خزان مرغزار جانكاه است ز كوچ چلچله‌ها لالهء دلم خون شد * نگاه دامنهء كوهسار جانكاه است فراق‌نامهء گل را نوشتن و خواندن * قسم به عزّت پروردگار جانكاه است بخوان دوباره تو « اكبر » ترانهء غم را * حديث ماتم گل در بهار جانكاه است

مهر تو

كى شعر جوان گويد ، شاعر كه غمين باشد * در فنّ سخن « حافظ » يا « ابن يمين » باشد در محفل اهل دل بيدل نبرد راهى * هرچند كه از اهل عرفان و يقين باشد پروانه و شمع و گل ، جام غزل و بلبل * گر جمع شود عالم ، فردوس برين باشد چون مهر تو را دارم ، ديگر چه غمى دارم * گر اهل جهان با من يكباره به كين باشد در روز ازل ما را ، مستى و جنون آمد * تقدير چنين بود و تدبير چنين باشد مُلك دوجهان باشد در حيطه‌ى فرمانم * گر نام توام روزى بر نقش نگين باشد آن نيست كه « اكبر » را مستى برود از ياد * كاين مستى و شيدايى تا روز پسين باشد