از آتشِ آه جانِ من سوخت * خود تا به فلك غبار من رفت
خوش گشته دچار ششدر غم * چون آن بتِ بدقمار من رفت
افتاد به بىقرارىام كار * زيراكه ز برقرار من رفت
« افكار » كمش بگير و كم گوى * كان مايهء افتخار من رفت
هركس كه كمت گرفت ، كمش گير * انگار كه مرده ، ماتمش گير
ماييم كه رفته زين ميانيم * معدوم به مثلِ آن دهانيم
در كشورِ فقر خاكساريم * در سايهء اين چمن چمانيم
خود ديده خزان ، پىِ بهاريم * بىروىِ بهار چون خزانيم
اين دار چو دار امتحان است * بردار ، اسير امتحانيم
درد هر چو دم زديم از نى * چون نى همه دم به صد فغانيم
گه موردِ طعنِ دشمنانيم * گه سرمهء چشمِ دوستانيم
در ديدهء دشمنان چو تيريم * بر مقدمِ دوستان كمانيم
چون يار بناىِ جور بنهاد * ما نيز از اين بنا بر آنيم
آن يار به خويش واگذاريم * چون ملّتِ آخرالزّمانيم
هركس كه كمت گرفت ، كمش گير * انگار كه مرده ، ماتمش گير
من عاشق و رند و بىقرارم * بىيار و غريب و غمگسارم
منصور به دار رفت يكبار * عمرى است به دار پايدارم
جان شد به اميدِ وصل جانان * و اندر طلبش در انتظارم
در ششدر غم دچارم ، امّا * شد نرد محبّتش قمارم
پنهان ز چه ؟ آشكار گويم : * من بلبلِ گلشن بهارم
مانندِ هَزار از فراقش * مشغول به نالههاى زارم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 345
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٤٥