تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
از آتشِ آه جانِ من سوخت * خود تا به فلك غبار من رفت خوش گشته دچار شش‌در غم * چون آن بتِ بدقمار من رفت افتاد به بىقرارىام كار * زيراكه ز برقرار من رفت « افكار » كمش بگير و كم گوى * كان مايهء افتخار من رفت هركس كه كمت گرفت ، كمش گير * انگار كه مرده ، ماتمش گير ماييم كه رفته زين ميانيم * معدوم به مثلِ آن دهانيم در كشورِ فقر خاكساريم * در سايهء اين چمن چمانيم خود ديده خزان ، پىِ بهاريم * بىروىِ بهار چون خزانيم اين دار چو دار امتحان است * بردار ، اسير امتحانيم درد هر چو دم زديم از نى * چون نى همه دم به صد فغانيم گه موردِ طعنِ دشمنانيم * گه سرمهء چشمِ دوستانيم در ديدهء دشمنان چو تيريم * بر مقدمِ دوستان كمانيم چون يار بناىِ جور بنهاد * ما نيز از اين بنا بر آنيم آن يار به خويش واگذاريم * چون ملّتِ آخرالزّمانيم هركس كه كمت گرفت ، كمش گير * انگار كه مرده ، ماتمش گير من عاشق و رند و بىقرارم * بىيار و غريب و غم‌گسارم منصور به دار رفت يك‌بار * عمرى است به دار پايدارم جان شد به اميدِ وصل جانان * و اندر طلبش در انتظارم در شش‌در غم دچارم ، امّا * شد نرد محبّتش قمارم پنهان ز چه ؟ آشكار گويم : * من بلبلِ گلشن بهارم مانندِ هَزار از فراقش * مشغول به ناله‌هاى زارم