تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣

دم راحت

كس نيست ز عشقِ تو غريقِ يَمِ غم نيست * دل نيست كه مجروح ز بيداد و ستم نيست ما فوق صنايع به جهان سرزند از وى * آن كس كه به عشق تو دچار چه كنم نيست من دم به دمم در صددِ يك‌دمِ راحت * افسوس ! كه شد عمر و مرا حاصلِ دم نيست دو نان به دونان بند و مرا خالق يكتاست * با همّت او دل پىِ دينار و درم نيست جز ذاتِ وى ار جملهء اين خلق كريم‌اند * بر هيچ‌كسم حاجتى از عرض كرَم نيست عزّت همه او بخشد و ذاتِ همه از اوست * بىفكر وجودى است كه در فكرِ عدم نيست « افكار » ! به دل عرض تمنّا برِ او بر * تقرير لسان حاجتِ تحرير قلم نيست

افطار من

كرد صدپاره دلم پيشهء خودكار نوى * گوييا در هوس افتاده پىِ يار نوى بهر آبادىِ خود از پىِ ويرانىها * عرض مخروبه نموده است به معمار نوى آن كهن زال كه بينيد كلافيش به دوش * يوسفى راست خريدار به بازار نوى ماه شعبان بود و ماه صيام است و به پيش * پس مرا از لب او بايدم افطار نوى اين خُمارى طلبد بادهء ناياب كهن * ترسم آخر كشدم بر در خمّار نوى دل كه افتاده به دنبالِ بهشتىرويى * خود به نيران نوى مىطلبد نار نوى هم شده جمعيت خاطر ( افكار ) پريش * هم فتاده است كنون بر سرش افكار نوى

شب وصال « 1 »

اى خوش آن شب كه با تو حاليدم * با تو تا صبح مىوصاليدم بىخبر بود مى ز هجريدن * قدرِ وصلِ تو حال حاليدم گه خموشيده ، گاه نطقيدم * گاه قلميده ، گاه قاليدم گاه شرقيده ، گاه غربيدم * گه جنوبيده ، گه شماليدم
هامش
( 1 ) - اين غزل را به سبك اشعار « طرزى افشار » سروده است .