دم راحت
كس نيست ز عشقِ تو غريقِ يَمِ غم نيست * دل نيست كه مجروح ز بيداد و ستم نيست
ما فوق صنايع به جهان سرزند از وى * آن كس كه به عشق تو دچار چه كنم نيست
من دم به دمم در صددِ يكدمِ راحت * افسوس ! كه شد عمر و مرا حاصلِ دم نيست
دو نان به دونان بند و مرا خالق يكتاست * با همّت او دل پىِ دينار و درم نيست
جز ذاتِ وى ار جملهء اين خلق كريماند * بر هيچكسم حاجتى از عرض كرَم نيست
عزّت همه او بخشد و ذاتِ همه از اوست * بىفكر وجودى است كه در فكرِ عدم نيست
« افكار » ! به دل عرض تمنّا برِ او بر * تقرير لسان حاجتِ تحرير قلم نيست
افطار من
كرد صدپاره دلم پيشهء خودكار نوى * گوييا در هوس افتاده پىِ يار نوى
بهر آبادىِ خود از پىِ ويرانىها * عرض مخروبه نموده است به معمار نوى
آن كهن زال كه بينيد كلافيش به دوش * يوسفى راست خريدار به بازار نوى
ماه شعبان بود و ماه صيام است و به پيش * پس مرا از لب او بايدم افطار نوى
اين خُمارى طلبد بادهء ناياب كهن * ترسم آخر كشدم بر در خمّار نوى
دل كه افتاده به دنبالِ بهشتىرويى * خود به نيران نوى مىطلبد نار نوى
هم شده جمعيت خاطر ( افكار ) پريش * هم فتاده است كنون بر سرش افكار نوى
شب وصال « 1 »
اى خوش آن شب كه با تو حاليدم * با تو تا صبح مىوصاليدم
بىخبر بود مى ز هجريدن * قدرِ وصلِ تو حال حاليدم
گه خموشيده ، گاه نطقيدم * گاه قلميده ، گاه قاليدم
گاه شرقيده ، گاه غربيدم * گه جنوبيده ، گه شماليدم
هامش
( 1 ) - اين غزل را به سبك اشعار « طرزى افشار » سروده است .