همچو « افسون » خسته از نابُردهها * در پى حسرت دويدن تا به كى ؟
دلگير
از مرگ مگو دلم به دنيا گير است * هرچند كه جانِ خسته از من سير است
اين عشق نمىگذارد آسوده شوم * تقصيرِ دلِ شكستهى بىپير است
دل كندن و دل بُريدن آسان نَبُوَد * اين واژهى عاشقى چه بىتفسير است
در هر ورق از كتابِ شعرم بنويس * شيرازهى عمر من در اين زنجير است
افسانهى زندگى سراسر رَنجَست * مفهومِ تمامِ لحظهها دلگير است
از دست مده بهانهى ديدن را * تأخير مكن ، بيا كه فردا دير است
« افسون » تو مگو كه قسمت ما اين بود * من هرچه كشيدهام از اين تقدير است
گردش ايّام . . .
يك روزِ خوش از گردشِ ايّام نديدم * جز خونِدل خويش در اين جام نديدم
شد روز و شبم تار ز گردابِ حوادث * توفان زدهام ساحلِ آرام نديدم
هر لحظه درين زندگى پُرتَعب و درد * جُز دردسر و سختى و آلام نديدم
دل از همه جا كَندَم و در گوشهنشينى * پژمُردهتر از اين دلِ ناكام نديدم
تا بال گشودم پى گُلگشت و تماشا * هر گوشه نظر كردم و جز دام نديدم
مرغِ دِلم از كُنجِ قفس پر زده امشب * اين وحشىِ حسرت زده را رام نديدم
هر روز كه در راه وصالِ تو گذشته * عُمريست كز آن وصلت و فرجام نديدم
دل دادنِ من مايهى رسوايى من شد * كم تُهمت ازين مردم بدنام نديدم
« افسون » همهى زندگيم رفت به يغما * جز دلت ازين عمر سرانجام نديدم