تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
همچو « افسون » خسته از نابُرده‌ها * در پى حسرت دويدن تا به كى ؟

دلگير

از مرگ مگو دلم به دنيا گير است * هرچند كه جانِ خسته از من سير است اين عشق نمىگذارد آسوده شوم * تقصيرِ دلِ شكسته‌ى بىپير است دل كندن و دل بُريدن آسان نَبُوَد * اين واژه‌ى عاشقى چه بىتفسير است در هر ورق از كتابِ شعرم بنويس * شيرازه‌ى عمر من در اين زنجير است افسانه‌ى زندگى سراسر رَنجَست * مفهومِ تمامِ لحظه‌ها دلگير است از دست مده بهانه‌ى ديدن را * تأخير مكن ، بيا كه فردا دير است « افسون » تو مگو كه قسمت ما اين بود * من هرچه كشيده‌ام از اين تقدير است

گردش ايّام . . .

يك روزِ خوش از گردشِ ايّام نديدم * جز خون‌ِدل خويش در اين جام نديدم شد روز و شبم تار ز گردابِ حوادث * توفان زده‌ام ساحلِ آرام نديدم هر لحظه درين زندگى پُرتَعب و درد * جُز دردسر و سختى و آلام نديدم دل از همه جا كَندَم و در گوشه‌نشينى * پژمُرده‌تر از اين دلِ ناكام نديدم تا بال گشودم پى گُل‌گشت و تماشا * هر گوشه نظر كردم و جز دام نديدم مرغِ دِلم از كُنجِ قفس پر زده امشب * اين وحشىِ حسرت زده را رام نديدم هر روز كه در راه وصالِ تو گذشته * عُمريست كز آن وصلت و فرجام نديدم دل دادنِ من مايه‌ى رسوايى من شد * كم تُهمت ازين مردم بدنام نديدم « افسون » همه‌ى زندگيم رفت به يغما * جز دلت ازين عمر سرانجام نديدم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 335 | سيد محمد باقر برقعى