امّا نشد
آمدم تا مست و مدهوشت كنم ، امّا نشد * عاشقانه تكيه بر دوشت كنم ، امّا نشد
آمدم تا از سرِ دلتنگى و دلواپس * گريهى تلخى در آغوشت كنم ، امّا نشد
آرزو كردم كه امشب در سرابِ زندگى * چون شرابِ كهنهاى نوشت كنم ، امّا نشد
نازنينم يادِ تو هرگز نرفت از خاطرم * اين سخن آويزهى گوشت كنم ، امّا نشد
شعلهور شد تا به دل خاكسترِ احساس تو * لحظهاى رفتم كه خاموشت كنم ، امّا نشد
بعد از آن نامهربانيهاى بىحدّ و فزون * سعى كردم تا فراموشت كنم ، امّا نشد
دل دردآشنا
پُربارتَر ز بارشِ ابرِ بهارىام * رگبار اشك مىرسد كه بىقرارىام
آن شاخ پُرگُلم كه ز طوفانِ حادثه * سر زير برگ بُردهام از شرمسارىام
در انتظارِ ديدنت اى گُلشن اميد * عمرم گذشت در رَه چشمانتظارىام
كى مىرود ز خاطرِ من آرزوى تو ؟ * تركم مكن كه دست بلا مىسپارىام
دلبستهى وفاى تو و خامِ دل شدم * بيچارهى محبّت از اين دوستدارىام
ديوانِ شعرِ من به هزاران غزل رسيد * با سوگِ دل سرودهام از سوگوارىام
مانند مرغ در طلبِ آب و دانهاى * دلخوش به اين بهانه من از جيره خوارىام
باغ دلم تُهى شده از سرو و نسترن * چون تاك سركشيده به باغِ چنارىام
از سرنوشتِ خويش چه نالم كه فتنهها * افكنده سوى دام چو بازِ شكارىام
ازبس به روزگار بلا ديدهام به چشم * ديگر نمانده حوصلهاى بهر زارىام
پيوسته سر به دامنِ حسرت نهادهام * صبرِ دلم شكسته شد از بُردبارىام
افتادهام به دامِ هوسهاى زندگى * همچون پرنده از قفسِ تن فرارىام
دنيا رسيده زير پروبالِ خستهام * گُم شد ميانِ دشت شقايق قنارىام
بر چهرهى اميد زدم پنجهاى ز درد * زيراكه روزگار زده زخمِ كارىام
آنجا كه عشق را به پشيزى نمىخرند * جان را به كف گرفتهام از جاننثارىام