تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣

امّا نشد

آمدم تا مست و مدهوشت كنم ، امّا نشد * عاشقانه تكيه بر دوشت كنم ، امّا نشد آمدم تا از سرِ دلتنگى و دلواپس * گريه‌ى تلخى در آغوشت كنم ، امّا نشد آرزو كردم كه امشب در سرابِ زندگى * چون شرابِ كهنه‌اى نوشت كنم ، امّا نشد نازنينم يادِ تو هرگز نرفت از خاطرم * اين سخن آويزه‌ى گوشت كنم ، امّا نشد شعله‌ور شد تا به دل خاكسترِ احساس تو * لحظه‌اى رفتم كه خاموشت كنم ، امّا نشد بعد از آن نامهربانيهاى بىحدّ و فزون * سعى كردم تا فراموشت كنم ، امّا نشد

دل دردآشنا

پُربارتَر ز بارشِ ابرِ بهارىام * رگبار اشك مىرسد كه بىقرارىام آن شاخ پُرگُلم كه ز طوفانِ حادثه * سر زير برگ بُرده‌ام از شرمسارىام در انتظارِ ديدنت اى گُلشن اميد * عمرم گذشت در رَه چشم‌انتظارىام كى مىرود ز خاطرِ من آرزوى تو ؟ * تركم مكن كه دست بلا مىسپارىام دل‌بسته‌ى وفاى تو و خامِ دل شدم * بيچاره‌ى محبّت از اين دوستدارىام ديوانِ شعرِ من به هزاران غزل رسيد * با سوگِ دل سروده‌ام از سوگوارىام مانند مرغ در طلبِ آب و دانه‌اى * دلخوش به اين بهانه من از جيره خوارىام باغ دلم تُهى شده از سرو و نسترن * چون تاك سركشيده به باغِ چنارىام از سرنوشتِ خويش چه نالم كه فتنه‌ها * افكنده سوى دام چو بازِ شكارىام ازبس به روزگار بلا ديده‌ام به چشم * ديگر نمانده حوصله‌اى بهر زارىام پيوسته سر به دامنِ حسرت نهاده‌ام * صبرِ دلم شكسته شد از بُردبارىام افتاده‌ام به دامِ هوسهاى زندگى * همچون پرنده از قفسِ تن فرارىام دنيا رسيده زير پروبالِ خسته‌ام * گُم شد ميانِ دشت شقايق قنارىام بر چهره‌ى اميد زدم پنجه‌اى ز درد * زيراكه روزگار زده زخمِ كارىام آنجا كه عشق را به پشيزى نمىخرند * جان را به كف گرفته‌ام از جان‌نثارىام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 333 | سيد محمد باقر برقعى