تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
درياى غم شده دلِ درد آشناى من * چون جويبار گشتم و از ديده جارىام آموختم به مكتبِ احسان و صبر خود * خو كرده‌ام به دردِ دل از سازگارىام « افسون » بمانده‌ام به غم و رنجِ بىكسى * دستى مگر به لطف شتابد به يارىام

فصل بهار

اى دل به چمن رو كن چون فصلِ بهار آمد * گل باز و شكوفا شد هر شاخه به بار آمد صحرا و دَمن گوئى پر از گل و ريحان شد * از شوقِ تماشايش در ديده قرار آمد سرماى زمستان رفت از خوابِ دى و بهمن * مهتابِ درخشنده وقتِ شبِ تار آمد سر داده به بُستانها صد شور و نوا بلبل * آوازِ قنارىها تا شهر و ديار آمد از دامنِ كُهساران شد چشمه روان هر سو * چون سبزه‌ى نُورُسته هر گوشه كنار آمد از بوس خوش نرگس شد خانه‌ى دل روشن * سرخى شَفق امشب تا پشتِ حصار آمد آغوشِ زمين گشته از لاله نگارستان * زيبا و فريبنده در چشمِ نگار آمد شد نغمه‌ى شورانگيز آواى خوشت « افسون » * كز سينه‌ى پُرمهرت گُلبانگِ بهار آمد

تا به كى ؟

رنجِ دنيا را كشيدن تا به كى ؟ * گوشه‌ى عُزلت گُزيدن تا به كى ؟ مثل آهى در اسارتگاهِ دل * همره اشكى وزيدن تا به كى ؟ جُغدِ غم گشتن به هر ويرانه‌اى * در خرابه سركشيدن تا به كى ؟ مانده چون خونابه در رگهاى ما * قطره‌ها از دل چكيدن تا به كى ؟ از دوروئىهاى ياران دغَل * كُنج تنهائى خزيدن تا به كى ؟ در دلِ نااهلِ اين نامردُمان * رنگِ يكرنگى نديدن تا به كى ؟ شوره‌زارِ عمر را پيموده‌ايم * تلخى آن را چشيدن تا به كى ؟ شانه‌ها خم شد ز بارِ زندگى * پُشت را از غم خميدن تا به كى ؟ ما اسيرِ خوابِ غَفلت گشته‌ايم * عُمر طى شد آرميدن تا به كى ؟
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 334 | سيد محمد باقر برقعى