درياى غم شده دلِ درد آشناى من * چون جويبار گشتم و از ديده جارىام
آموختم به مكتبِ احسان و صبر خود * خو كردهام به دردِ دل از سازگارىام
« افسون » بماندهام به غم و رنجِ بىكسى * دستى مگر به لطف شتابد به يارىام
فصل بهار
اى دل به چمن رو كن چون فصلِ بهار آمد * گل باز و شكوفا شد هر شاخه به بار آمد
صحرا و دَمن گوئى پر از گل و ريحان شد * از شوقِ تماشايش در ديده قرار آمد
سرماى زمستان رفت از خوابِ دى و بهمن * مهتابِ درخشنده وقتِ شبِ تار آمد
سر داده به بُستانها صد شور و نوا بلبل * آوازِ قنارىها تا شهر و ديار آمد
از دامنِ كُهساران شد چشمه روان هر سو * چون سبزهى نُورُسته هر گوشه كنار آمد
از بوس خوش نرگس شد خانهى دل روشن * سرخى شَفق امشب تا پشتِ حصار آمد
آغوشِ زمين گشته از لاله نگارستان * زيبا و فريبنده در چشمِ نگار آمد
شد نغمهى شورانگيز آواى خوشت « افسون » * كز سينهى پُرمهرت گُلبانگِ بهار آمد
تا به كى ؟
رنجِ دنيا را كشيدن تا به كى ؟ * گوشهى عُزلت گُزيدن تا به كى ؟
مثل آهى در اسارتگاهِ دل * همره اشكى وزيدن تا به كى ؟
جُغدِ غم گشتن به هر ويرانهاى * در خرابه سركشيدن تا به كى ؟
مانده چون خونابه در رگهاى ما * قطرهها از دل چكيدن تا به كى ؟
از دوروئىهاى ياران دغَل * كُنج تنهائى خزيدن تا به كى ؟
در دلِ نااهلِ اين نامردُمان * رنگِ يكرنگى نديدن تا به كى ؟
شورهزارِ عمر را پيمودهايم * تلخى آن را چشيدن تا به كى ؟
شانهها خم شد ز بارِ زندگى * پُشت را از غم خميدن تا به كى ؟
ما اسيرِ خوابِ غَفلت گشتهايم * عُمر طى شد آرميدن تا به كى ؟