بانگ « الغوث » از گلوى عاشقان آيد برون * كس نديده نالههاى اينچنينِ كربلا
خانهى امن الهى ، اين حَرم ويران شده * غم گرفته چهرهء شهر غمينِ كربلا
جوششِ عشق و ارادت سربِدارانند و بس * خون همىجوشد ز صحراى حزينِ كربلا
اين جسارتها نمىبخشند جز با مُشتِ خود * بر دهانِ دشمنِ قرآن و دينِ كربلا
تا اهانت مىشود در بارگاه امنِ او * ناله از دل مىزند خلوتنشينِ كربلا
برق شمشير است و خَشم و سينههاى مُلتهب * تا شود پاك اين خباثت از زمين كربلا
گريه كن . . .
وقتى دلت اسير بهانهست گريه كن * گلهاى درد پر ز جوانهست ، گريه كن
وقتى گرفته راه گلو را هواى بغض * اشكت به روى گونه روانهست گريه كن
اين سوزِ سركشى كه به دل مىزند شرر * دودش فزون ز حد و زبانهست گريه كن
شد آسمانِ سينهى تو ابرى و ملول * دل مه گرفته تا به كرانهست گريه كن
چيزى نمانده بهر غرورِ شكستهات * روى لبت اگرچه ترانهست گريه كن
كابوسِ بىپناهى و اندوه بىكسى * مثلِ سكوتِ تلخ شبانهست گريه كن
ديدى اگر كه بسته به رويت در اميد * قفلى هنوز بر در خانهست گريه كن
باور مكن حديث وفا را ز ناكسان * اين حرفها دروغ و فسانهست گريه كن
آه اى سرود نابِ غزلهاى عاشقى * ديدى كه عشق بىتو بهانهست گريه كن
« افسون » اگرچه مهر و وفا كيميا شده * اين رسمِ روزگار و زمانهست گريه كن
امّيد زندگيم
خوش آن دمى كه عزيزِ دلم كنارم بود * اميد زندگيم ، پيكِ روزگارم بود
گرفت دهرِ ستمپيشه از بَرم او را * همانكه بىخبر از دردِ انتظارم بود
دلم شكسته خدايا از اين دورنگيها * اسير فتنه مگر فكر حالِ زارم بود
نكردهام به جهان جز صفا و يكرنگى * خدا گواهِ دلِ زار و بىقرارم بود