ديديم چو بدعهدى آن يار جفاكار * رفتيم و غريبانه به كنجى بنشستيم
« افسر » زچهرو اين همه محزون و غمينى * او عهدشكن بود كه ما عهد شكستيم
رهروان ره عشق
محفل دوست يكى ساقى و پيمانه يكيست * همه مستيم از اين باده و پيمانه يكيست
گو به عاقل كه مزن طعنه به ديوانهء عشق * كه در اين راه اگر عاقل و ديوانه يكيست
به سر كعبه و بتخانه مجنگيد بهم * صاحبخانه يكى ، منزل و كاشانه يكيست
رهروان ره عشق تو مخالف رفتند * ور نه اين ره يكى و منزل جانانه يكيست
قصّهء ما و تو در بين نباشد « افسر » * صحبت ما و تو و قصه و افسانه يكيست
در ولادت مولاى متقيان على عليه السّلام
يا ايها الامير مبارك مقام تو * اقبال بنده گشت و سعادت غلام تو
اى شادباش روى زمين شد بنام تو * چون برزدند سكّهء دولت بنام تو
بنشين بتخت بخت كه شاهنشهى تو راست * اورنگ زرنگار و كلاه مهى تو راست
يا مرتضى على كه تو فرمانروا شدى * فرماندهى كل زمين و سما شدى
شير خدا شدى و ولى خدا شدى * فرمان به حق رسيد كه از حق رضا شدى
چون مصطفى پيام ز يزدان شنيده است * پس شاد زى بنام تو فرمان رسيده است
حكم خداست اينكه بدست تو دادهاند * بار امانتى است به دوشت نهادهاند
كروبيان به پيش تو در صف ستادهاند * در تهنيت به پيش تو سرها نهادهاند
گويند يا على تو ولى خداى باش * بنشين بتخت شاهى و فرمانرواى باش