تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
ديديم چو بدعهدى آن يار جفاكار * رفتيم و غريبانه به كنجى بنشستيم « افسر » زچه‌رو اين همه محزون و غمينى * او عهدشكن بود كه ما عهد شكستيم

رهروان ره عشق

محفل دوست يكى ساقى و پيمانه يكيست * همه مستيم از اين باده و پيمانه يكيست گو به عاقل كه مزن طعنه به ديوانهء عشق * كه در اين راه اگر عاقل و ديوانه يكيست به سر كعبه و بتخانه مجنگيد بهم * صاحب‌خانه يكى ، منزل و كاشانه يكيست رهروان ره عشق تو مخالف رفتند * ور نه اين ره يكى و منزل جانانه يكيست قصّهء ما و تو در بين نباشد « افسر » * صحبت ما و تو و قصه و افسانه يكيست

در ولادت مولاى متقيان على عليه السّلام

يا ايها الامير مبارك مقام تو * اقبال بنده گشت و سعادت غلام تو اى شادباش روى زمين شد بنام تو * چون برزدند سكّهء دولت بنام تو بنشين بتخت بخت كه شاهنشهى تو راست * اورنگ زرنگار و كلاه مهى تو راست يا مرتضى على كه تو فرمانروا شدى * فرماندهى كل زمين و سما شدى شير خدا شدى و ولى خدا شدى * فرمان به حق رسيد كه از حق رضا شدى چون مصطفى پيام ز يزدان شنيده است * پس شاد زى بنام تو فرمان رسيده است حكم خداست اينكه بدست تو داده‌اند * بار امانتى است به دوشت نهاده‌اند كروبيان به پيش تو در صف ستاده‌اند * در تهنيت به پيش تو سرها نهاده‌اند گويند يا على تو ولى خداى باش * بنشين بتخت شاهى و فرمانرواى باش