شرار عشق
كوه بلند ، پست شود از فشار عشق * پشت سپهر خم شده در زير بار عشق
تنها نه من اسير ره عشق گشتهام * شيران شرزه صيد شوند از شكار عشق
كس را چه زهره ، آنكه بر او پنجه افكند * پيل دمان ز پا فكند شهسوار عشق
بىسقف و بىستون كه جهانى بپاى داشت * اين نيست غير از اثر آشكار عشق
برتر از آنكه فكر و خرد پى بَرَد بدان * حيران ، عقول عارف و عامى به كار عشق
« فكرى » چه خوش سرود معماى عشق را * « گُرد شوند خسته دل از كارزار عشق »
« افسر » بگو ، بگو كه تو هم سوختى ز غم * تا ذرّهاى فتاده به جانت شرار عشق
من كيستم ؟ « 1 »
من كيستم به غير ز پا اوفتادهاى * بيچارهاى ضعيف دل از دست دادهاى
در كشتى شكستهء هجران نشستهاى * در بحر بىگرانهء محنت فتادهاى
نى در جهان انيس و نه همدرد و مونسى * نى يار مشفقى و نه محبوب سادهاى
نى نالهاى ز تار و نه بانگى ز ناى نى * نى ناى رود و نى بط و بربط نه بادهاى
با پاى لنگ راه به منزل چسان برم * با شهسوار حُسن نپايد پيادهاى
« افسر » اگر كه روز سفيدت سياه شد * نبود عجب از آنكه سيهبختزادهاى
عهدشكن
رستيم ز ميخانه و پيمانه شكستيم * حاجت به مىام نيست كه از چشم تو مستيم
گامى دوسه در راه محبت چو نهاديم * صد فتنه به پا خاست چو يكلحظه نشستيم
خوبان كه به جان صحبت ما را بخريدند * از ما ببريدند چو ما دل به تو بستيم
او دشمن جان و تن ما بود به پنهان * پنداشته بوديم كه با دوست نشستيم
پيوستن با خصم ، خطا بود و ليكن * تقدير چنين بود كه دشمن بپرستيم
هامش
( 1 ) - داراب افسر غزل فوق را در وصف حال خود سروده است .