تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣

شرار عشق

كوه بلند ، پست شود از فشار عشق * پشت سپهر خم شده در زير بار عشق تنها نه من اسير ره عشق گشته‌ام * شيران شرزه صيد شوند از شكار عشق كس را چه زهره ، آنكه بر او پنجه افكند * پيل دمان ز پا فكند شهسوار عشق بىسقف و بىستون كه جهانى بپاى داشت * اين نيست غير از اثر آشكار عشق برتر از آنكه فكر و خرد پى بَرَد بدان * حيران ، عقول عارف و عامى به كار عشق « فكرى » چه خوش سرود معماى عشق را * « گُرد شوند خسته دل از كارزار عشق » « افسر » بگو ، بگو كه تو هم سوختى ز غم * تا ذرّه‌اى فتاده به جانت شرار عشق

من كيستم ؟ « 1 »

من كيستم به غير ز پا اوفتاده‌اى * بيچاره‌اى ضعيف دل از دست داده‌اى در كشتى شكستهء هجران نشسته‌اى * در بحر بىگرانهء محنت فتاده‌اى نى در جهان انيس و نه همدرد و مونسى * نى يار مشفقى و نه محبوب ساده‌اى نى ناله‌اى ز تار و نه بانگى ز ناى نى * نى ناى رود و نى بط و بربط نه باده‌اى با پاى لنگ راه به منزل چسان برم * با شهسوار حُسن نپايد پياده‌اى « افسر » اگر كه روز سفيدت سياه شد * نبود عجب از آنكه سيه‌بخت‌زاده‌اى

عهدشكن

رستيم ز ميخانه و پيمانه شكستيم * حاجت به مىام نيست كه از چشم تو مستيم گامى دوسه در راه محبت چو نهاديم * صد فتنه به پا خاست چو يك‌لحظه نشستيم خوبان كه به جان صحبت ما را بخريدند * از ما ببريدند چو ما دل به تو بستيم او دشمن جان و تن ما بود به پنهان * پنداشته بوديم كه با دوست نشستيم پيوستن با خصم ، خطا بود و ليكن * تقدير چنين بود كه دشمن بپرستيم
هامش
( 1 ) - داراب افسر غزل فوق را در وصف حال خود سروده است .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 313 | سيد محمد باقر برقعى