تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢

بكه گويم

به من اين عتاب منما كه گذشته‌ام ز هستى * من و فكر جان سپردن تو و فكر خودپرستى بشكستى آن دلى را كه شكسته بُد ز عشقت * زچه‌رو به خويش بالى كه شكسته‌اى شكستى به فتادگان راهت به تكبّرى گذشتى * تو نخورده باده دائم ، ز غرور حسن مستى ز وفا بگيرد ستم كه ز غم ز پا فتادم * بنواز از ترحّم دل خسته‌اى كه خستى بدرون سينهء من كه جز از تو راه دارد * بجز از تو در دل من كه كند دراز دستى ؟ بكه گويم ؟ اين حكايت كه مرا ز خود براندى * زچه‌رو به آشنايان تو در سراى بستى چه اميد دارى « افسر » به جهان كه زنده ماندى * به چه كارت آيد اين جان چو ز يار خود گسستى

كاش

كاش مىشد كه دمى را من و جانانه به هم * بنشينيم و بريزيم دو پيمانه به هم اى خوش آن دم كه به يكجاى ، دو دلباخته‌اى * راز دل فاش بگويند صميمانه به هم من به كار دل خود خندم و دل نيز به من * نه تعجب كه بخندند دو ديوانه به هم دست مشاطه فروماند از آرايش زلف * بس‌كه آميخته ديده است دل و شانه به هم آتشى در دلم افروخت كه تا روز ابد * من و دل زار بگرييم غريبانه به هم رخ برافروز كه تا شمع رخت شعله كشد * بكُشد « افسر » بيچاره و پروانه به هم